به نام خدا

      
صفحه اصلی   لیست کلمات   لیست صفحات   

باب
لغت نامه دهخدا
آوا :
نوع لغت : اِخ
فینگلیش :
شرح : (1236 - 1266 ه' . ق.) ميرزا علي محمد شيرازي ولادتش در غره محرم سال هزار و دويست و سي و شش قمري ، و در بيست و هفتم شعبان سال هزار و دويست و شصت و شش قمري در تبريز تيرباران شد و اگر اين تاريخ ولادت او درست باشد سن وي در وقت قتل سي بوده است . (وفيات معاصرين بقلم علامه محمد قزويني در مجله يادگار سال سوم شماره چهارم ).
بر حسب منابع ديگر: ميرزا عليمحمد (محمدعلي ) شيرازي در غره محرم 1235 يا 36 ه' . ق. (نهم اکتبر، 1820 م .) در شيراز متولد و در 27 شعبان سال 1266 ه' . ق. (نهم ژوئيه سال 1850 م .) در نزديکي ارگ تبريز در سن سي سالگي تيرباران شده است . در طفوليت وي ، پدرش سيدمحمدرضاي بزاز وفات کرد و او تحت حمايت عموي خود حاجي سيدعلي تربيت يافت و در سن هفده سالگي براهنمائي دائي خود بشغل پدر مشغول گرديد و به بندر بوشهر براي تجارت ميرفت ولي چون مجذوب مسائل مذهبي بود در پناه قيافه محجوب و چهره زيبا و حسن خلق و سلوک با مردم توانست عده اي را بسوي خود جلب کند و پس از توقف در بوشهر که بقولي کوتاه و بروايتي طولاني يعني پنج سال بود به شيراز بازگشت و تجارت را رها کرد و سفري به مکه نمود و بزيارت قبور ائمه توفيق يافت و در مدت توقف خود در کربلا که ظاهراً دو يا سه سال طول کشيده ، در سلک شاگردان و مريدان حاجي سيدکاظم رشتي که از شاگردان شيخ احمد زين الدين احسائي است درآمد و با وجود جواني مورد توجه استاد که از روحانيون معروف و صاحب نفوذ عصر خود بوده قرار گرفت . ولي مولف نقطه الکاف (ص 110) شرکت باب را در درس سيدکاظم رشتي رد مي کند و مي گويد سه ماه در کربلا بود گاهي بمجلس موعظه او ميرفته است و حتي در ص 109 تصريح ميکند: «نفسي که امي بوده يعني سواد عربيت درستي نداشته ». ولي مولف بهائيگري ميگويد: «بهائيان خواسته اند اين را انکار کنند و بگويند باب جز از مکتب ، در جائي درس نخوانده بود ولي اين انکار بيجاست ». پس از فوت سيدکاظم گيلاني چون ميرزا علي محمد بيش از ديگر شاگردان مورد توجه استاد بود و از طرفي در زهد و ورع استقامت بسيار داشت مورد توجه مريدان قرار گرفت و بسال 1260 ه'. ق. (1844 م .) بسن 24 سالگي تحولي در فکر او پيدا شد و نخست بعنوان مصلح و منجي جامعه دعوي بابيت و سپس دعوي مهدويت کرد. مولف نقطة الکاف (ص 181) آرد: خلاصه ذکر، در سنه اول ادعاي بابيت نمودند و در سنه دوم که ادعاي ذکريت فرمودند مقام بابيت خود را مفوض بجناب آخوند ملا محمدحسين نمودند لهذا ايشان باب گرديدند و در سنه اول باب الباب بودند. اين بود که اسم خود را... باو کرم فرمودند که آقا سيدعلي شدند چنانکه ...رساله اي در اين باب نوشته اند ولي ظاهراً اسم ايشان حسين بود. مريدان باب بتبليغ عقيده جديد پرداختندو در نقاط مختلف ايران مردم را بدين جديد دعوت کردند و همه جا ندا دردادند که حضرت امام مهدي براي نجات خلق ظهور کرده و زمان آن رسيده که مردم اوامر او راگردن نهند. دولت و علماي ايران که در آغاز امر توجهي نکرده بودند بخود آمدند و علاج واقعه بعد از وقوع کردند و چون باب از مکه به بوشهر آمد در آنجا رحل اقامت افکند. در اين زمان حکومت فارس با حسين خان آجودان باشي ملقب به نظام الدوله بود. وي دستور داد تا او راتوقيف کردند و تحت الحفظ در 19رمضان 1261 ه' . ق. به شيراز بردند و زيرنظر داشتند و تبليغ آشکاراي آن مرام را منع کردند. مولف نقطة الکاف گويد: چون وارد شيراز شد پس از سه روز منع کردند احدي با او ملاقات کند و يا نامه دريافت دارد يا جواب نامه دهد ولي چون پنهاني اين امور انجام ميشد، در شب 21 ماه رمضان از ديوار خانه بالا رفتند و او را با خالويش بمنزل حاکم آوردند و نسبت بآن حضرت لساناً سوء ادب نمودند و خالوي ايشان را چوب زيادي زدند و اوضاع خانه ايشان را بغارت بردند و قبل از اين واقعه حاجي را که بحضرت حبيب معروف بود و آخوند ملا محمدصادق خراساني را و ملا علي اکبر اردستاني را چوب زيادي زدند و مهار کردند و تازيانه زدند و در بازارها گردانيدند و اخراج بلد نمودند و آن جناب را در خانه داروغه منزل دادند. (نقطةالکاف صص 112 - 113).
آشکار ساختن دعوت خود: بسال 1260 ه' . ق.در خانه خود در شيراز نخستين بار دعوت خود را به ملاحسين بشرويه اي آشکار ساخت و او بدو گرويد و ملقب به باب الباب شد. بنا بنقل مولف کواکب الدريه از 1260 تا مدت پنج ماه هجده تن از علماي شيخيه به باب ايمان آوردند و آنها بحروف (حي ) موسوم و موصوف شدند. هجده تن حروف حي ، بنا بنقل مولف الکواکب الدريه (ص 232 و 233) عبارتند از:
1 - حاجي ملا محمدعلي بارفروشي ملقب بقدوس . 2 - ملا حسين بشرويه اي ملقب به باب الباب .3 - آقا محمدحسن برادر باب الباب . 4 - آقا ميرزا محمدباقر از خويشان باب الباب که او را ميرزا باقر کوچک گفتند و گويا پسرخالوي باب الباب بوده است . 5 - ملا علي بسطامي که سبب ايمان حاج سيدجواد کربلائي و مبشر و مبلغ در عراق عرب بود. 6 - قرةالعين ، طاهره . 7 - شيخ محمد ابدال . 8 - آقا سيدحسين يزدي ولد آقا سيداحمد معروف بکاتب وحي . 9 - ميرزا محمد روضه خوان يزدي . 10 - سعيد هندي . 11 - ملامحمد خوئي . 12 - ملا خدابخش قوچاني که بسبب کثرت علم و تحقيق او را ملا علي رازي گفته اند. 13 - ملا جليل ارومي . 14 - ملا باقر تبريزي که حامل جعبه و قلمدان و الواح نقطه اولي بجهت بهااللّه توسط ملا عبدالکريم قزويني بوده است . 15 - ملا يوسف اردبيلي . 16 - ميرزا هادي قزويني . 17 - ميرزا محمدعلي قزويني و اين هر دو برادر بودند و در قلعه طبرسي کشته شدند. 18 - ملا حسن بجستاني که بعد از قتل باب دچار تزلزل شد.
جستجوي باب و اجتماع بر او در شيراز: در مسجد کوفه اغلب شاگردان سيدکاظم رشتي از قبيل بشرويه اي و ملاعلي بسطامي و حاج محمدعلي بارفروشي و آخوندملا عبدالجليل ترک و ميرزا عبدالهادي و ميرزا محمدهادي و آقا سيدحسين يزدي و ملا حسن بجستاني و ملا بشير و ملا باقر ترک و ملا احمد ابدال و چند تن ديگر پس از مرگ سيدکاظم در 1259 ه' . ق. چهل روز در کوفه بسر بردند و شروع کردند به تفحص جانشين او در عالم اسلاميت يعني يک وجود فوقالعاده را تجسس ميکردند که اگربالاتر از استادشان نباشد لااقل با او برابري کند و قبل از اينکه از يکديگر جدا شوند بسياري از آنها هم پيمان و هم قسم شدند که نتيجه تفحصشان را به يکديگر اطلاع دهند و البته اين در صورتي بايد باشد که موفق شوندبيافتن کسي که قرآن و استادشان سيدکاظم خبر داده است و مابين آنها سه تن دوست صميمي و واقعي بودند که عبارت از: بشرويه اي و مقدس خراساني و ملا علي گوهر باشد. اين سه تن باطراف پراکنده شدند و نخستين کسي که باب را در شيراز يافت و باو ايمان آورد و ديگران را خبر کرد ملا حسين بشرويه اي بود و بعد به تدريج ديگران بر او اجتماع کردند.
وجه تسميه . باب اسم عربي و بمعني «در» است . باب در آغاز ظاهراً مدعي بوده است که من باب امام زمان هستم و براي پي بردن به اسرار و حقايق بزرگ و مقدس ازلي و ابدي بايد مردم بناچار از در بگذرند و بحقيقت برسند، پس بايد به من ايمان بياورند تا بکمک من که واقف باسرار هستم بر آن اسرار دست يابند. پس از مدتي قدم فراتر نهاد و مدعي شد که خداوند کتاب «بيان » را بر وي نازل کرده است و قول خداي تعالي که فرموده : «الرحمن ، علم القرآن ، خلق الانسان ، علمه البيان » اشاره باو دارد که انسان «علي محمد» و بيان همين کتابست که بر او نازل گشته . کتاب بيان تاليفي است از جملات عربي مسجع مغلوط و فارسي . باب خود را ملقب بذکر کرد مدعي شد که مراد از آيه شريفه «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون » و «فاسئلوا اهل الذکر» و ديگر امثال آيات قرآني ، اوست .
پيش گوئي راجع بظهور: اولين کسي که در خصوص ظهور امام غايب سخن آغاز کرد شيخ احمد احسائي است که در کربلاي معلا ميزيسته و در 1242 ه' . ق. درگذشته است و بعد از او حاجي سيدکاظم رشتي جانشين او شد و مطلب را روشن تر از سلف خود عنوان کرد. و بنا بقول کسروي در کتاب بهائيگري دعوي «بابي » را شيخ احمد احسائي و شاگردش سيدکاظم رشتي ، نيم آشکار و نيم پنهان کرده بودند و حاجي کريمخان نيز آنرا در کتاب هاي خود مي نوشت (که هنوز اين زمان بيرون نيامده بود). و چون سيدکاظم رشتي جانشيني برنگزيده و اين مطلب بر سر زبانها بود که سيد مي گفت ظهور خود امام نزديکست و از آنسوي گفته شيخ احمد در باره مرگ محمد بن حسن العسکري ، و اين که بايد گوهر امام زماني در کالبد ديگري پديد آيد راه دعوي مهديگري يا امام زماني را بروي هرکس باز ميداشت ، اينها مطالبي بود که يکي از شاگردان سيدکاظم را بنام ميرزا عليمحمد که جوان بيست و چند ساله بود بآرزو مي انداخت و او رابدعوي امام زماني وامي داشت ولي چنين پيداست که بچنان دعوي دليري نميکرده است و اين است که خود را «باب »يا در امام زمان مي نامد و در ميان مردم باين نام شناخته گرديده است . پس دعوي بابي را که شيخ و سيد نيزآشکار و نيم پنهان بيان کردند سيدعليمحمد آشکار ساخت و بر سر آن ايستاد و پافشاري کرد و از آنسوي پس ازمرگ سيدکاظم رشتي شاگردان او تشنه وار امام زمان يا جانشين ويژه او را جستجو ميکردند. بعض آنان از جمله ملا حسين بشرويه اي در مسجد کوفه به «اعتکاف »نشست و با دعا از خدا خواستار شد که امام زمان را به وي نشان دهد. مولف نقطةالکاف در ص 105 آرد: «خلاصه بعد از آنکه نجم وجود آن سيد بزرگوار (حاج سيدکاظم رشتي ) غروب نمود بعضي از اصحاب با صدق و وفاء آن سرور نظر بفرمايش آن نير اعظم در مسجد کوفه مدت يک اربعين معتکف گرديده ابواب ما تشتهي الانفس را بر روي خود بسته و روي طلب بر خاک عجز و نياز گذارده و دست الحاح بدرگاه موجد کل فلاح برآورده و بلسان سر و جهر در پيشگاه فضل حضرت رب المتعال عارض گرديده که بار الها ما گم شدگان در وادي طلبيم و از لسان محبوب موعود بظهور محبوبيم و بجز حضرت تو مقصد و پناهي نداريم ، اينک از تموج بحر بي کرانت مستدعي چنانيم که حجاب غيريت را از ميانه ما و وليت برداشته تا چشم فواد ما بنور طلعت معرفتش روشن گردد و دل سوخته ما را از آتش فراق آن سرور افئده موحدين به آب وصالش تسلي بخش . چونکه فرمايش حضرت خداوند رحمن در اين خطاب بود بعباد مقبلين خود که «ادعوني استجب لکم ». (قرآن 40 / 60). و لهذا تير دعاي به اصدق و اخلاص نقطه انداز پرده دعوت به اجابت رسيده و در عالم اشراق بتجلي معرفت جمال غيبي آن شمس وحدت مرآت فوادش متجلي گرديده و بيت طلوعش را که کعبه حقيقت بود عارف شده و لهذا قدم طلب در سبيل وصالش گذارده و بسوي کشور شيراز جان افزا شتابيده ...» سپس اين گروه رو بشهرها آوردند و بگردش و جستجو پرداختند و ملا حسين به شيراز آمد سيدعليمحمد را يافت و سه روز با هم گفتگو کردند تا سرانجام ملاحسين سرفرود آوردو بيعت کرد و همچنين ديگر شاگردان سيدبه شيراز آمدند و باو گرويدند و باب مصمم شد دعوي خود را آشکار سازد ولي متحير بود با وجود حديث هاي گوناگون درباره ظهور از کجا سردرآورد، از مکه يا خراسان : «ان مهدينا سيظهر في ظهر الکوفه »;يعني مهدي ما بزودي در پشت کوفه پديد خواهد آمد. «اذا رايتم الاعلام السود من جانب خراسان فاستبشروا بظهور مهدينا»; يعني چون درفشهاي سياه را از جانب خراسان ديديد بخود مژده دهيد که مهدي ما پيدا شده و بعقيده مرحوم کسروي حديث اولي از ساخته هاي زيديه و دومي از ساخته هاي عباسيان براي پيشرفت کار خود و تقويت ابومسلم است . لذا به ملا حسين دستور ميدهد که بخراسان رود و دسته ها گرد آورد و از آنجابا درفشهاي سياه رو باين سواد گذارد و خود نيز آهنگمکه ميکند تا از آنجا با شمشير پديد آيد. خلاصه آنکه ميرزاعلي محمد باب بعد از مرگ حاج سيدکاظم رشتي بدعوي امامت برخاست و طريقه بابي را بوجود آورد. بابيهاطرفدار ميرزاعلي محمد باب بودند ولي پيش از بروز اختلاف طرفداران باب را هم شيخي ميگفتند چون هر دوي آنهامريد حاجي سيدکاظم رشتي شاگرد شيخ احمد احسائي بودند.
ظهور مذهب بابيه : ادوارد برون محقق انگليسي در مقدمه نقطة الکاف راجع بظهور باب آرد: ادعاي ميرزا علي محمد شيرازي که وي «باب » و واسطه بين امام غايب و شيعيان است از نظر شيخيه چندان تازگي و غرابت نداشت ولي طولي نکشيد که ميرزا علي محمد از اين درجه قدم بالاتر نهاده ادعا نمود که وي همان قائم موعود و مهدي منتظر و امام ثاني عشر است و لقب باب را به يکي از اتباع خود ملاحسين بشرويه اي داد.ميرزاعلي محمد تا آن وقت در نوشته هاي خويش خود را «باب » و «ذکر» و «ذات حروف سبعه » (بمناسبت اينکه عليمحمد هفت حرف است ) ميخواند ولي از اين به بعد خود را «قائم » و «مهدي » و «نقطه » مينامد. تاريخ اين ادعاي جديد بتصريح حاجي ميرزا جاني (ص 212 س 15) مصادف بود با حرکت دادن باب به قلعه چهريق که دو سال و نيم آخرعمر خود را (صفر 1264 - شعبان 1266 ه' . ق.) در آنجا بسر برد. اين مسئله را بايد بطور وضوح در نظر داشت که چنانکه کنت دو گوبينو گويد هيچ ربطي و ادني مناسبتي نيست باين مفهومي که بابيه از «نقطه » اراده ميکنند و تصوريکه مسلمين از «مهدي » در ذهن دارند و ديگر آنکه عقيده اي که اکنون مابين بهائيان منتشر است و ميگويند باب خود را فقط مبشر و منادي ظهور ديگر که بهااللّه باشد مي دانست و باب نسبت به بهااللّه مانند يحيي تعميد دهنده بود نسبت بحضرت عيسي ، بکلي از نظر تاريخي بي اساس و باطل است . باب بعقيده خود و بعقيده اتباع وي موسس يک دوره نبوت جديد بود و کتابي جديد آورد موسوم به «بيان » که به عقيده ايشان ناسخ قرآن است (؟ !) چنانکه قرآن ناسخ انجيل و انجيل ناسخ تورات بود. راست است که باب مکرر و موکداً در نوشته هاي خود اظهار ميدارد که وي خاتم ظهورات مشيت اوليه و آخرين حلقه سلسله نبوات نيست و کتاب او خاتم کتب سماوي نه ، بلکه ظهور بعد از او که از او هميشه به «من يظهره اللّه » تعبير مي نمايد بمراتب اعظم و اشرف از ظهور خود اوست ، و نيز راست است که باب بواسطه شدت تاثر و تالمي که پيدا کرده بود از اينکه قسم اعظم از هر امتي پيغمبر موعود خود را که در کتب سماوي قبل اخبار از مجي او داده شده بود وقتي که ظاهر شد بشدت هر چه تمامتر در مقام انکار و ايذاء برآمدند و از ترس اين که مبادا امت او نيز نسبت به «من يظهره اللّه » موعود همين قسم رفتار نمايد کرة بعد اولي و مرة بعد اخري در جميع نوشته هاي خود و مخصوصاً در «بيان » اتباع خود را توصيه اکيد ميکند که تقليد يهود را نکنند که مسيح موعود خود را بدار زدند و پيروي نصاري را ننمايند که فارقليط (يعني محمد بن عبداللّه (ص ) بعقيده مسلمين ) موعود خود را انکار نمودند و تقليد اهل اسلام را ننمايند که با وجود اين که هزار سال در کمال شوق منتظر مهدي موعود خود بودند چون ظهور نمود او را زجر و طرد و حبس نمودند. خوف باب از اين که مومنين باو نيز، با «من يظهره اللّه » همين طور رفتار نمايند به اندازه اي شديدبود که اتباع خود را نهي صريح و منع اکيد نموده است از ايذاء يا انکار هرکس که دعوي اين مقام نمايد ولواين که در صدق و حقانيت وي شبهه داشته باشند بلکه اگر نميتوانند او را تصديق نمايند لااقل در مقام انکارو زجر او برنيامده بيطرفي اختيار کنند ولي اين درست نيست (تا آنجا که از روي بيان ميتوان استنباط نمود)که باب خود را مبشر و منادي «من يظهره اللّه » ميدانست بهر معني که از کلمه «مبشر» اراده شود غير از آن مفهوم عامي که از اين کلمه اراده کنند... اينکه صريحاًذکر ميکند که زماني خواهد آمد که مذهب رسمي ايران مذهب بيان خواهد گرديد و از اينکه مکرراً و موکداً تصريح ميکند که هر ظهور بعدي قيامت ظهور قبل است و شي تا به مقام کمال نرسد قيامت آن نمي شود چنانکه قيامت دين موسي و بلوغ آن بدرجه کمال در ظهور عيسي بوده و قيامت و کمال دين عيسي در ظهور محمد (ص ) و قيامت وکمال دين محمد در ظهور صاحب بيان و قيامت و کمال دين بيان در ظهور «من يظهره اللّه » خواهد بود، (اين مضمون در غالب ابواب «بيان » و در ساير نوشته هاي باب تکرارشده است ). رجوع به «بيان فارسي » شود.
صريحاً و در کمال وضوح مستفاد ميشود که باب خود و«من يظهره اللّه » را در ظهور مستقل در رديف ظهورات سابقه تصور ميکرده و قطعاً چنين فرض ميکرده است که ظهور بعد با ظهور خود او تقريباً همان مقدار فاصله خواهد داشت که ظهورات سابقه با يکديگر، و در حقيقت از فقرات ... بيان فارسي ... چنين مفهوم ميشود که باب مقدار اين فاصله را در پيش خود 1511 يا 2001 سال که مطابق عدد کلمه «غياث » يا «اغيث » و «مستغاث » است تصور ميکرده است ... از فقره ذيل منقول از بيان فارسي معلوم ميشود که بعقيده باب عمر عالم از زمان آدم الي عصر خود او 12210 سال بوده است و چون (به عقيده باب ظاهراً) هر هزارسال از عمر آدم معادل است با يکسال از عمر ظهورات و نمو آنها بصورت کمال ، لهذا آدم را تشبيه ميکند بنطفه و خود را بجوان دوازده ساله و «من يظهره اللّه » را بجوان چهارده ساله و اين نيز شاهد قطعي ديگري است که باب در پيش خود عصر «من يظهره اللّه » را قريب دو هزارسال بعد از عصر خود فرض ميکرده است . اين است فقره منقوله از باب 13 از واحد 3 از بيان فارسي بنصها:
«من ظهور آدم الي اول ظهور نقطة البيان از عمر اين عالم نگذشته الا دوازده هزار و دويست و ده سال و قبل از اين شکي نيست که از براي خداوندعوالم و اوادم ما لانهايه بوده و غير از خداوند کسي محصي آنها نبوده و نيست و در هيچ عالمي مظهر مشيت نبوده الا نقطه بيان ذات حروف سبع و نه حروف حي آن الا حروف حي بيان و نه اسماء او الا اسماء بيان و نه امثال او الا امثال بيان ... و بعينه نقطه بيان همان آدم بديع فطرت اول بوده و بعينه خاتمي که در يد اوست همان خاتم بوده که از آن روز تا امروز خداوند حفظ فرموده و بعينه آيه اي که مکتوب بر اوست همان آيه بوده که مکتوب بر او بوده اين ذکر نظر بضعف مردم است و الا آن آدم در مقام نطفه اين آدم ميگردد. مثلا جواني که دوازده سال تمام از عمر او گذشته نمي گويد که من آن نطفه هستم که از فلان سما نازل و در فلان ارض مستقر شده که اگر بگويد تنزل نموده و نزد اولواالعلم حکم بتماميت عقل او نمي شود. اين است که نقطه بيان نمي گويد امروز منم مظاهر مشيت از آدم تا امروز که مثل اين قول همين ميشود و ازين جهت است که رسول خدا نفرمود که من عيسي هستم زيرا که آن وقتي است که عيسي از حد خود ترقي نموده و بآن حد رسيده و همچنين «من يظهره اللّه » در حد زماني که محبوب چهارده ساله ذکر ميشود لايق نيست که بگويد من دوازده ساله بودم که اگر بگويد نظر بضعف مردم نموده زيرا که شي رو بعلو است نه دنو اگر چه آن جوان چهارده ساله در حين نطفه آدم بوده و کم کم ترقي نموده تا آنکه امروز دوازده ساله گشته و از اين دوازده سالگي کم کم ترقي مينمايد تا آنکه به چهارده ميرسد. اگر امروز يکي از مومنين بقرآن ، بر خود مي پسندد که بگويد من يکي هستم از مومنين به انجيل ، نقطه حقيقت هم بر خود مي پسندد و کذلک در بيان و بيان بالنسبه به «من يظهره اللّه » - انتهي .
بالجمله چون دعوت باب آغاز گرديد و تني چند که جملگي از شيخيه و پيروان سيدکاظم رشتي بودند، بدو پيوستند و بيم تفرقه و فتنه اي پديد گرديد، حاکم شيراز به چاره جوئي پرداخت و بقول مولف ناسخ التواريخ تدبيري انديشيد و روزي مجلس را از بيگانه پرداخته کرد و باب رابنزديک خود طلبيد و سر معذرت پيش داشت و گفت بر من روشن شد که سخن تو ازدر صدق است و طريقت تو پسنديده باشد همانا دوش در خواب ديدم که تو بر من درآمدي و با سرانگشت پاي مرا از جاي برانگيختي و گفتي هان اي حسين خان در جبين تو نور ايمان مشاهده کرده ام و از اينجاست که در ازاي فرستادگان خود ترا هلاک نساختم برخيزو طريق حق گير. ميرزا علي محمد باب اين سخنان را باور داشت و گفت تو خواب نديدي بلکه بيدار بودي و من خود بودم که ببالين تو آمدم و چنان کردم . حسين خان از در خصوع پيش شد دست او را بوسه زد و گفت جان و مال درقدم تو ريزم و اين توپخانه سرباز که در شيراز اکنون بتحت فرمان من است بحکم تو کوچ دهم و با دشمنان تو نبرد آزمايم . باب در جواب گفت چون با من بگرويدي و از در مطاوعت و متابعت بيرون شدي چون جهان را مسخر کردم ، سلطنت روم را با تو خواهم گذاشت . حسين خان عرض کرد من سلطنت نميخواهم همه آرزوي من آن است که در رکاب تو شهيد شوم و پادشاهي جاوداني بدست کنم . بالجمله چون حسين خان خاطر باب را از دهشت و انقلاب آسايش داد مجلسي بياراست و علماي بلد را انجمن کرد و باب را گفت حجت خويش را بر اين مردم تمام بايد کرد آنگاه که علما طريق تو گيرند کار عامه سهل باشد. پس ميرزا علي محمد به همراهي مريد خود سيديحيي پسر سيدجعفر دارابي ملقب به کشاف با دل قوي بمجلس درآمد و مطالب خود را بيان داشت و نظام الدوله اظهار کرد که نيکوتر آن است شرايع خود را در صفحه نگار کني تا هر کس خواهد بدان بنگرد و بگرود. پس قلم بگرفت و سطري چند نگار کرد. علماي مجلس چون بدان نگريستند از قانون عربيت بيرون يافتند در اين هنگام حسين خان روي بدو کرد و گفت با اين که هنوز لفظي چند را نتواني تلفيق کرد چگونه گفتارخود را سخن خدائي داري و دستور داد تا در همان مجلس هر دو پاي او را بسته بزدند تا توبت و انابت جست و استغفار کرد و دستور داد تا رويش سياه کرده به مسجدي که شيخ ابوتراب بجماعت نماز ميگزاشت بردند تا دست وپاي او را بوسه زد و بر کردار خويش لعنت فرستاد و او را مجبور ساختند تا در بالاي منبر در مسجد وکيل انکار عقيده کرد و مدت شش ماه محبوس شد. (ناسخ التواريخ «قاجاريه » ج 3).
حرکت به اصفهان : چون خبر او در اصفهان سمر گشت چند تن از مردم عامه بي آنکه پشت و روي اين کار ديده باشند روي دل بجانب او کردند و منوچهرخان ايچ آقاسي معتمدالدوله که اين وقت حکومت اصفهان داشت گمان کرد که تواند بود ميرزا عليمحمد نيز يکي از بزرگان دين باشد و هر کس نشنيده بود که او ميگويد من صاحب الامرم يا قرآن آورده ام با خود مي انديشيد که اگر مردي باب معرفةاللّه باشد زياني در دين نخواهد بود و زبان از لعن او کوتاه ميداشتند و معتمدالدوله از اينگونه مردم بود و خواست او را ديدار کند پس چند تن سوار بفرستاد که اگر توانند او را از بند برهانند و پوشيده از مردم به اصفهان برسانند. وقتي سوارهاي معتمدالدوله به فارس رسيدند ازقضا بلاي وبا بالا گرفته بود و مردم آشفته خاطر بودند لاجرم بي زحمت ، باب را برداشته به اصفهان آوردند. (از ناسخ التواريخ «قاجاريه » ج 3).
توقف در اصفهان : معتمدالدوله منوچهرخان حاکم اصفهان اصلاً ارمني و جديدالاسلام بود. باب در بين راه توقيعي بنام او نوشت و در آن شرح مسافرت خود را به اصفهان بيان داشت و تقاضا کرد منزل مناسبي براي او در نظر بگيرد. و بنا بقولي اذن خواست تاايامي را در مملکت او توقف نمايد و او اجازت داد. مولف الکواکب الدريه گويد: معتمدالدوله پس از دريافت توقيع در همان روز به مقتضاي حکمت با امير سيدمحمد امام جمعه ملاقات نمود و شرح واقعه را بيان کرد که مدعي باب امام آمده و مناسب است که باب در منزل شما واردشود و او هم پذيرفت . چهل روز باب در خانه امام جمعه بود و تفسير سوره والعصر را آنجا بخواهش معتمدالدوله نوشت و چون از گوشه و کنار زمزمه تکفير بلند شد و بيم آشوب و بلوا ميرفت معتمدالدوله تدبير کرد و انتشار داد که باب را از طهران طلبيده اند و او را علناً از وسط شهر با عده اي مامور گذر داد و چون به مورچه خورت يک منزلي اصفهان رسيد، بنا به امر محرمانه باب را عودت دادند و در عمارت سرپوشيده که خلوت خاصه حکومت و مشهور بعمارت خورشيد بود مسکن داد و مدت چهار ماه و چند روز در آنجا توقف کرد و هرچند ميرزا آقاسي او را خواست تسليم نکرد. و جمعاً مدت اقامت باب در اصفهان شش ماه بود. ولي بنا به روايت ادوارد برون مدت توقف باب در اصفهان يک سال بود که مهمان منوچهرخان معتمدالدوله بوده است . بعد از رفتن باب ، حسين خان سيديحيي را پيام فرستاد که ديگر در مملکت فارس سکونت تو ناهموار است بي آنکه آزرده شوي و آسيبي بيني بيرون شو. سيديحيي ناچار شد و از شيراز کوچ کرد و به شهر يزد رفت همچنان پيروان باب از بيم حسين خان بهر سوي پراکنده شدند.
مباحثه علماي اصفهان با ميرزا عليمحمد باب : مولف ناسخ التواريخ آرد: معتمدالدوله چون باب را درآورد خواست تا دانش او را ممتحن دارد، يک شب محفلي آراسته کرد و شناختگان فضلاي اصفهان را به ميهماني دعوت نمود. امام جمعه و جماعت اصفهان ، ميرزا سيدمحمد و آقامحمدمهدي پسر حاجي ابراهيم کلباسي و ميرزا محمدحسن پسر ملاعلي نوري نيز از جمله مجلسيان بودند. باب در اين وقت درآمد و بمکاني رفيع جلوس نمود. نخستين آقا محمد مهدي آغاز سخن کرد و باب را گفت اين مردم که طريق شريعت سپرند بيرون دو فرقه نباشند يا مسائل شرعيه خويشتن از اخبار و احاديث استخراج و استنباط فرمايند و اگر نه مقلد مجتهدي باشند. پاسخ گفت که من تقليدکسي نکرده ام و نيز هر کس با ظن خويش عمل کند حرام دانم . آقا محمدمهدي گفت امروز باب علم مسدود است و حجت خداي غايب باشد، بي آنکه امام وقت را ديدار کني و مسائل فقه را از زبان او اصغا فرمائي چگونه با يقين پيوسته شوي و کار با يقين کني با من بگوي اين علم ازکجا اندوختي و اين يقين از که آموختي ؟ باب در جواب گفت تو متعلم نقل و کودک ابي جادي و مرا مقام ذکر و فواد است . ترا نرسد که با من از آنچه نداني سخن کني .چون مناقشه ايشان بدينجا رسيد آقا محمدمهدي خاموش شد و ميرزا حسن که در فنون حکم ، خاصه در مولفات ملاصدرا قدرتي بکمال داشت سر برکرد و باب را گفت بدين سخن که گفتي ايستاده باش ، ما در اصطلاح خويش از براي ذکر و فواد مقامي نهاده ايم که هر کس بدانجا ارتقا جويد با تمامت اشيا همراه باشد و هيچ شيئي از وي غايب نماند و هيچ چيز نباشد که نداند، آيا تو نيز مقام ذکرو فواد را چنين شناخته و احاطت وجود شما بر اشياء چنين است ؟ ميرزا عليمحمد باب بي لغزش خاطر و لکنت زبان گفت چنين است هرچه ميخواهي بپرس . ميرزا حسن گفت همانا از معجزات انبياء و ائمه هدي يکي طي ارض است بگوي تا بدانيم که زمين چگونه درنوشته شود، مثلاً حضرت جواد عليه السلام قدم از مدينه برداشت و در طوس گذاشت مسافتي که از مدينه تا طوس بود بکجا شد آيا زمين ميان اين دو شهر فروشد و مدينه به طوس برچفسيد و چون امام عليه السلام به طوس شد ديگرباره زمين ببرآمد و اين نتواند بود چه بسيار شهرها از مدينه تا طوس باشد پس همه بايد خف شود و جانداران همه تباه شوند و اگر گوئي زمينها با هم متراکم شدند و تداخل کردند اين نيز نتواند بود چه بسيار شهرها بايد محو شود و بدان سوي مدينه تا طوس رود و حال اينکه هيچ قطعه از زمين دگرگون نشده و از جاي خود جنبش نکرده و اگر گوئي امام طيران نموده و از مدينه تا طوس با جسم بشري برجستن کرد اين نيز با براهين محکم راست نيايد. و همچنان بگوي که چگونه اميرالمومنين علي عليه السلام در يک شب و يک حين در چهل خانه ميهمان شد اگر گوئي که علي نبود و صورتي نمود نپذيريم زيرا که خداي و رسول دروغ نگويد وعلي شعبده نکند و اگر براستي او بود چگونه بود؟ و همچنان در خبر است که آسمانها در زمان سلطان جابر بسرعت ساير باشد و در روزگار ائمه هدي بطو سير دارد، نخست آنکه از براي آسمان دو گونه سير چگونه تواند بود ديگر آنکه سلاطين بني اميه و بني عباس با ائمه ما عليهم السلام معاصر بودند، پس بايد آسمان را بطو سير و سرعت سير در يک زمان باشد اين سرّ را نيز مکشوف دار.باب در جواب گفت اگر خواهي کشف اين معضلات را مشافهه کنم و اگرنه با کلک و بنان بر صفحه رقم زنم . ميرزا حسن گفت امر تو راست هرچه خواهي ميکن . پس باب قلمي وصفحه اي بدست کرد و بنگارش پرداخت تا آن هنگام که خورش و خوردني بمجلس مينهادند سطري چند بنگاشت . ميرزا حسن برداشت و نظاره کرد گفت همانا خطبه عنوان کرده وحمدي و درودي آورده و کلماتي چند بمناجات رقم زده وآنچه ما خواسته ايم خويش را آشنا نکرده . سخن در اينجا بماند و چون از کار اکل و شرب بپرداختند هر کس ره خويش گرفت و با خانه خويش شد و چون معتمدالدوله را دل با جانب باب بود تخريب امر او نميفرمود. بعد از بيرون شدن علما سرائي از بهر او معين کرد و او را پوشيده از مردم بداشت و سخن درانداخت که باب را ازين شهر بيرون فرستادم . اين ببود تا آنگاه که معتمدالدوله وداع زندگاني گفت و فتنه باب بالا گرفت . (ناسخ التواريخ «قاجاريه » ج 3).
ولي بنا بروايتي ديگر چون باب به اصفهان درآمد بنا برنظر معتمدالدوله قرار بر اين شد که علما در مسجد شاه اصفهان با او مباحثه کنند ولي بعللي علما حاضر به اين امر نشدند و او را طرد کردند و نامه به صدراعظم ميرزا آقاسي نوشتند و امام جمعه طهران خبر را به امام جمعه اصفهان رسانيد و او نيز با معتمدالدوله در ميان گذاشت و او تدبير کرد و متن نسخه پاسخ ميرزا آقاسي به نامه علماي اصفهان که در تاريخ 11 محرم 1263 ه' . ق. صادر شده است در دست ميباشد: «خدمت علماي اعلام و فضلاي ذوي العز والاحترام مصدع ميشود که در باب شخص شيرازي که خود را باب و نايب امام ناميده ، نوشته بودند که چون ضال مضل است موجب مقتضيات دين و دولت لازمست مورد سياست اعليحضرت قدرقدرت قضاشوکت شاهنشاه اسلام پناه روح العالمين فداه شود تا آينده را عبرتي باشد. آن ديوانه جاهل دعوي نيابت نکرده بلکه دعوي نبوت کرده زيرا از روي کمال ناداني و سخافت راي در مقابل با آنکه آيه شريفه ،«فاتوا بسورة من مثله ». (قرآن 2 / 23). دلالت دارد که مقابله يک سوره اقصر محال است کتابي از مزخرفات جمع کرده و قرآن ناميده و حال آنکه «لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان ياتوا بمثل هذاالقرآن لاياتون بمثله و لوکان بعضهم لبعض ظهيراً». (قرآن 17 / 88). چه رسد به قرآن ، آن نادان که بجاي «کهيعص » مثلاً کاف ، ها، جيم ، دال ، نوشته بدين نمط مزخرفات و اباطيل ترتيب داده ، بلي حقيقت احوال او را من بهتر ميدانم که چون اکثر اين طايفه شيخي را مداومت به چرس و بنگ است جميع گفته ها و کرده هاي او از روي نشاه حشيش است که آن بدکيش به اين خيالات باطل افتاده و من فکري که براي سياست او کرده ام اين است که او را به ماکو فرستم که در قلعه ماکو حبس موبد باشد. اما کساني که به او گرويده اند و متابعت کرده اند مقصرند. شما چند نفر از تابعين او را پيدا کرده به من نشان بدهيد تا آنها مورد تنبيه و سياست شوند. باقي ايام فضل و افاضت مستدام باد». (کسروي بنقل از کتاب اميرکبير ايران ). و مرحوم کسروي در کتاب بهائيگري خود اين نامه را عيناً آورده است و در حاشيه اظهار نظر ميکند که اين نامه ممکن است پيش از مرگ معتمدالدوله به اصفهان رسيده باشد و معتمدالدوله از آن اطلاع داشته است که از فرستادن باب خودداري کرده تا پس از مرگ اوبرادرزاده اش فرستاده است . (بهائيگري ، کسروي چ 3 ص 30).
حرکت به طهران : نيکلا در تاريخ خود گويد: پس از مرگ معتمدالدوله ميرزا گرگين خان برادرزاده معتمدالدوله و تنها وارث او (ولي باب از ماکو در نامه اي که به محمدشاه مي نويسد خود را وارث حقيقي معتمدالدوله ميداند و تقاضاي اموال او را که مطابق گزارش بونيه به وزارت خارجه فرانسه در حدود چهل مليون فرانک بوده است مينمايد) براي جمعآوري ثروت عموي خود به اصفهان مي آيد (1263 ه' . ق.) و متوجه ميشود که باب را در منزل خود پنهان ساخته است و گزارش امر را به صدراعظم وقت حاجي ميرزاآقاسي ميدهد و بنا بدستور او باب را تحت الحفظ به تهران ميفرستد و در نزديکي طهران با موافقت شاه تصميم مي گيرند او را از خارج شهر به ماکو بفرستند و گويند نامه اي از باب به محمدشاه رسيده که نسبت به خود کسب تکليف نموده بود و نيکلا گويد که نامه اي از طرف محمدشاه به باب نوشته شده که بتوسط يکي از بابيان متن آن به من رسيده است و متن نامه چنين است : «نظر به اين که اردوي دولتي در شرف حرکت است ملاقات شما ممکن است نتايج خوبي نداشته باشد. برويد به ماکو و چندي استراحت کنيد. سپرده ام که با شما با احترام سلوک کنند. در موقع مراجعت از سفر شما را نزد خود خواهم طلبيد».
حرکت بسوي ماکو: کتابي بنام ترجمه تاريخ نيکلا در دست است که به سال 1323 ه' . ش . در اصفهان بطبعرسيده ولي نه مترجم بصراحت خود را معرفي کرده و نه مطبعه اي که کتاب در او چاپ شده معلوم است ، اما چون در مواردي مطالب مهمي در اين کتاب مشاهده مي شود اين است که از ذکر آن ناچاريم . نيکلا گويد چون صدراعظم محمدشاه از حضور باب در طهران وحشت داشت با مشورت شاه باب را بوسيله محمدبيگ چاپار در اواخر رجب 1263 ه' .ق. روانه ماکو ساختند. و بهرحال اين مسئله مسلم است که باب در طي مسافرت خود به حاجي ميرزا آقاسي نوشت : «شما مرا از اصفهان به طهران خواسته بوديد براي مباحثه با ملاها، پس چه شد که تغيير راي داديد و مرا بطرف تبريز و ماکو فرستاديد». بنا بنقل مولف نقطةالکاف (ص 132) باب را نخست به ماکو بردند و پس از سه سال که زير نظر علي خان زنداني بود به قلعه چهريق نزديک اروميه زير مراقبت يحيي خان محبوس ساختند و دو سال ونيم آخر عمر خود را (صفر 1264 - 1266 ه' . ق.) در آنجا بسر برد. يحيي خان از مريدان باب گرديد و بهمين مناسبت او را در تبريز محبوس ساختند. (مقدمه ادوارد برون بر نقطةالکاف ). ولي ادوارد برون در کتاب «يکسال در ميان ايرانيان » ص 123 آرد: پس از مرگ منوچهرخان حاکم جديد گرگين خان برادرزاده معتمدالدوله براي تقرب به دولت باب را تحت الحفظ به طهران فرستاد و براي جلوگيري از پيش آمدي او را از بيراه به شهر وارد کردند.محمدشاه و صدراعظمش حاجي ميرزا آقاسي از حضور ميرزاعليمحمد در طهران نگران شدند و به اين فکر افتادند پيش از بروز حوادثي او را به ماکو بفرستند.
اجتماع بدشت و آشکار ساختن حقيقت مذهب باب : بنا بنقل مولف نقطةالکاف بعد از فوت محمدشاه جمعي از اصحاب از خراسان بهمراهي باب الباب ملامحمدحسين بشرويه اي وارد مازندران شدند و تفصيل آن ازين قرار است که ملامحمدحسين بشرويه اي براي ديدار باب از خراسان تا ماکو را پياده و مستور حرکت کرده و اطلاعاتي به باب رسانيد. باب دستور داد که از راه مازندران به خراسان بازگردد زيرا ابلاغ درستي در آنجا نشده است . بعد از آنکه ملامحمدحسين به بارفروش آمد در منزل حاجي محمدعلي بارفروشي منزل کرد و امر باب را به اهل بارفروش خصوصاً به سعيدالعلما ابلاغ کرد و سپس روانه خراسان شد. سعيدالعلما حاجي محمدعلي را ازبارفروش بيرون کرد و او با چند تن روانه خراسان گرديد و طاهره نيز پس از واقعه قتل حاجي ملاتقي در قزوين و نسبت قتل به طاهره از قزوين گريخت و بسوي خراسان رفت و در بدشت به ديگران پيوست . نيکلا در تاريخ خودآرد:
رهائي باب از زندان ، آشکار ساختن حقيقت مذهب بر پيروان ، جلوگيري از بابي کشي ، تقويت نيروي ايمان هم کيشان ، اجتماع عمومي بدشت را ايجاب کرد. حرکت مقدس و ملاحسين بشرويه اي را به سوي خراسان دانستيم . قرةالعين هم بواسطه قتل ملامحمدتقي که بدو نسبت کردند ديگر نتوانست در قزوين بماند فراراً به جمع در بدشت پيوست . موضوع اين اجتماع حبس باب بود که موافقت شد تهيه سفر ماکو را ببينند و تا ممکن است بر عده همراهان بيفزايند و باب را خلاص کنند و بکوشند تاکار بخشونت و جنگ نکشد و در صورتي که بخواهند باب را بقتل برسانند مقاومت نمايند و اگر قشون زيادي به آنها حمله ور شد خود را بخاک روسيه برسانند و سپس بتحقيق در حقيقت مذهب جديد پرداختند و همه ، باب را پيغمبر جديد دانستند و اين چنين توافق کردند که «خداوند ظهور نموده و مذهب قبل منسوخ شد و قوانين قديم از ريشه درآمده است و بايد نهال قوانين تازه در ميان مردم کاشت » و قرةالعين اظهار داشت که بايد هرچه زودتر بابيها را به اين حقايق جديد آشنا سازيم . قدوس اظهار کردکه پيروان اين مذهب همه مسلماناني هستند صادق و ما هم بواسطه مواعظ خود تعصبات آنها را تهييج کرده ايم و فعلاً اين اظهارات خطرناک است و صلاح نيست فعلاً آنانرا از اشتباه بدرآورد. قرةالعين پاسخ داد که تاخير در اظهار حقايق بجاي پيشرفت ما را بعقب خواهد برد و اشکال کار در همين جا بود و همه برخلاف راي قرةالعين نظر دادند و گفتند بمحض شنيدن اولين کلمه که بر ضد قرآن گفته شود تمام جمعيت بجاي قبول مذهب جديد، ما را بنفرين و لعن دچار خواهند ساخت . نزديک بود قرةالعين از پيشنهاد خود نتيجه معکوس بگيرد که تدبيري انديشيد و گفت من زن هستم و طبق سنت اگر زن مرتد شود و توبه کند قبولست من در اين گفتار حقايق را بيان خواهم کرد و قدوس در ميان جمع حاضر نگردد اگر گفتار من به اشکال برنخورد که چه بهتر و چنانچه توليد شورش و انقلاب کرد نظر قدوس را راجع به اظهارات من خواهند خواست و او مرا کافر ميخواند و مي کوشد دوباره مرا به اسلام بازگرداند و حضار اين راي را پسنديدند زيرا متفق بودند که يک روز بايد پرده از روي کار برداشته شود. پس هرچه زودتر بهتر و کار چنان شد و قرةالعين بگفتگو پرداخت و چون هنگام ايراد سخن در پشت پرده نازکي قرار ميگرفت آن روز دستور داد مستخدمين با مقراض آماده باشند تا با اشاره او بندهاي پرده را قطع کرده پرده به يک سو افتد و با آرايش کامل پشت پرده ظاهر شد باعباراتي مهيج و آهنگي نافذ آغاز سخن کرد تا بدين کلمات رسيد: «شماها بايد امروز بدانيد که خداوند ظهور کرده است ... و کتاب جديد از آسمان براي ما نازل شده و قوانين جديدي براي ما مقرر گرديده است » و با اشاره بندهاي پرده قطع و پرده بکنار افتاد و او با جلال و شکوه تمام در برابر حضار ظاهر گرديد و ظاهراً خدمتکاران را توبيخ کرد که چرا چنين بي احتياطي شد و سپس جمعيت را مخاطب ساخته گفت : «اين قضيه چه اهميت دارد و نبايد با نظر اعتنا به آن نگاه کرد آيا من خواهر شمانيستم و شما برادرهاي من نيستيد؟ کدام خواهري صورتش را از برادرش پوشيده است ؟ اما اثر اين پيش آمد مانندصاعقه بر سر مستمعين فرودآمد بعضي صورت خود را با دست پوشانيدند و پاره اي دامن لباس بر سر کشيدند تا نظرشان بر زن نامحرم نيفتد و قرةالعين بي اعتناء بميان آنها درآمد و مرتب ميگفت : برادران من !... امر حجاب از ميان رفت ولي نتوانست کاملاً به مقصود برسد چه عده قليلي آنهم بندرت به او نگاه ميکردند. ميرزا حسين علي بها چون ديد صحنه تماشا بطول انجاميد و شايد خطر خونريزي بميان آيد فوراً عباي خود را بر سر قرةالعين انداخته او را بچادر برد. مجلس در ميان همهمه و ناسزا که چرا اين زن برخلاف قوانين مذهبي صورت خود را بمردان نمود، پايان يافت و برخي را عقيده بر اين بود که اين زن ناگهان مبتلا به جنون شده است و پاره اي نسبت هرزگي به او ميدادند. و عده قليلي هم از او طرفداري ميکردند. قدوس طبق نقشه ناراضيان را بار داد و با کمال مهرباني و خوشروئي از آنها پذيرائي کرد و واقعه را با جزئيات شنيد و درجه نفرت مسلمانان را ازين عمل دريافت و گفت : «مسئله في حد ذاته غامض است و مرا به اشتباه مي اندازد و هرگاه واقعاً طاهره چنين که شما ميگوئيد رفتار کرده مسلماً کافر است و شما نيز بايد من بعد او را کافر شماريد ولي شايد در اين اعمال ورفتار معمائي باشد که معني آن بر من پوشيده است ». واز آن پس بذر ترديد را که ماهرانه در دماغ پيروان خود کاشته بود آبياري کرد و به بحث و گفتگو پرداخت و چنين گفت : موضوع حجاب عادتي بيش نيست ... امام مهدي بايد تاريکيهاي کتاب خدائي را براي ما روشن نمايد و قوانين آن را بسط و توسعه دهد نه اين که آنها را بکلي از ميان بردارد. پس بايد با قرةالعين مباحثه کرده و نظر او را دريافت و چنين کردند و قدوس مغلوب او شدو او و همراهانش از او پيروي کردند و بدين ترتيب حقيقت مذهب جديد را بر پيروان آشکار ساختند و پراکنده شده و براي تبليغ و جمعآوري زوار براي ماکو به شهرستانهاي ايران مسافرت کردند.
واقعه مازندران : پس از اجتماع بزرگان بابي در بدشت ، آنان به بحث و گفتگو در ميان خود پرداختند. چون اهل آن آبادي آنها را غير از خود يافتندبر ايشان تاختند و اموالشان به غارت بردند. و حضرات از يکديگر متفرق گرديدند. جمعي به اشرف و گروهي به آمل و برخي به بارفروش آمدند و قدوس نيز مخفي از مردم به بارفروش شد و طاهره به نور رفت و چون خبر بدشت در صفحات شمال منتشر گرديد هر کجا ازين قوم قدم ميگذاشتند آنان را به رسوائي هرچه تمامتر بيرون ميکردند و چون سعيدالعلما از ورود قدوس مطلع گرديد به حاکم ساري نوشت تا او را دستگير کند و حاکم هم او را تحت الحفظ به ساري برد و باب الباب با ياران خود در حوالي مازندران توقف کرد.
يک روز شاهزاده حاکم مازندران عبوراً به اردوي او برخورد سوال نمود با اين جمعيت آراسته از کجا مي آئيد و به کجا ميرويد جواب داد از خراسان مي آئيم و به کربلا مشرف ميشويم . چند روزي گذشت و خبر فوت محمدشاه به آنها رسيد، پس به فيروزکوه آمدند و ملاحسين بالاي منبر شد و گفت ما عزيمت مازندران داريم و همينکه وارد آن سرزمين شديم ديگر بجهت ما نجاتي نيست و ما کشته خواهيم شد. هر کس بطمع دنيا آمده است تا گرفتار نشده است برگردد و علت اين اظهار آن بود که قدوس در نامه اي که براي او فرستاده بود چنين پيش بيني را کرده بود که با عده اي ديگر کشته خواهد شد دويست نفر با او همراهي کردند و سي نفر اجازه گرفته مرخص شدند.و او با ياران خود بسواد بارفروش درآمد. سعيدالعلماء خبر شد و مانع از ورود آنان بشهر گرديد. ملاحسين اظهار داشت که ما زواريم و چند روزي در بلد شما مي مانيم و ميرويم . چونکه شاه مرده و سفر کردن مشکل است ولي چون تقاضاي او مورد قبول واقع نشد، مقاومت کرد و درنتيجه نزاع بين طرفين درگرفت و عده اي کشته شدند و در کاروانسراي ميدان سبز منزل کردند. عباسقلي خان سردار لاريجاني به بارفروش آمد و چون از جريان واقف شد داماد خود را نزد ملاحسين فرستاد و گفت چون شاه فوت کرده است و آرامش برقرار نيست بهتر است شما شهر را ترک گوئيد. ملاحسين قبول کرد بشرط آنکه راه دهند و مزاحم او نشوند. سردار تعهد کرد و داماد خود را بهمراه آنها فرستاد و او مسافتي آنها را بدرقه کرد و بازگشت . ولي خسرو قادي کلائي با يکصد سوار خود در نزديکي قلعه طبريه بر آنها تاخت چون تاب مقاومت نياوردند اسباب خود ريخته و به قلعه طبريه پناه بردند. ولي خسرو دراين واقعه کشته شد. پس از چندي قدوس هم به اين جمع پيوست و دستور ساختن قلعه را داد. چون خبر ساختن قلعه بشهر رسيد سعيدالعلماء نامه اي به ناصرالدين شاه که تازه بر تخت نشسته بود نوشت و جريان را به اطلاع شاه رسانيد. شاه به سرکردگان آن حدود دستور قلع و قمع داد و سپاهيان در نزديکي قلعه در ده نظرخان سنگر ساختند ولي مردم قلعه بر آنها شبيخون زدند و عده زيادي بقتل آوردند و ده را متصرف شدند و خراب کردند و اشياءغارتي را با خود به قلعه آوردند و آذوقه دو سال تامين گرديد. چون اين خبر به طهران رسيد، شاهزاده مهديقلي ميرزا را با مهمات و ادوات لازم حاکم مازندران کردند و عباسقلي خان سردار لاريجاني که در طهران بود بهمراه شاهزاده به مازندران آمد و در دوفرسخي قلعه در ده «وازگرد» و «واسکس » بنا بنقل مولفين ناسخ التواريخ و ذيل روضةالصفا منزل نمود و منتظر ورود عباسقلي خان شد و نامه اي به قدوس نوشت که دست از نزاع برداريد وتسليم شويد و تعيين کنيد که دعواي دنيا داريد يا دين . قدوس در پاسخ گفت نزاع دين داريم و مايليم علما با ما مباحثه کنند تا حقيقت بر آنها آشکار شود، سپس سلطان مسلمين بپذيرد و پس از آن رعايا قبول نمايند و مدت سه سالست که چنين تقاضا کرده ايم جز لعن و استهزاء جوابي بما نداده اند با اين حال ما مردماني مظلوم وغريب و اسير هستيم هرگاه به ما راه دهيد به کربلا ميرويم و اگر اراده قتل ما داريد دفاع ميکنيم ، اما تواي شاهزاده فريب دنيا مخور و بدان که ناصرالدينشاه سلطان باطل است و مائيم سلطان حق. شاهزاده موافقت کرد که علما را جمع و حاضر بمباحثه کند ولي قلعگيان شبيخون کردند و دولتيان بگمان اين که قواي عباسقليخان سردار است متعرض نشدند و آنها براحتي توانستند قورخانه را بتصرف آورند و سپس به درون قلعه راه يافتند و قورخانه را آتش زدند و عده بسياري را کشتند و هزيمت بر سپاهيان افتاد. شاهزاده مهديقلي ميرزا خود را به جنگل رسانيد و نجات داد و قلعگيان آتش درزدند، شاهزاده سلطان حسين ميرزا فرزند فتحعليشاه و داودميرزا فرزند ظل السلطان سوختند و با اين که جمعآوري غنيمت منع شده بود در اين مورد اطاعت نکرده به گردآوري اموال سرگرم شدند تا صبح فرارسيد و دولتيان از تاريکي شب استفاده کرده بر سر آنها ريخته عده اي کشته و جمعي هزيمت شدند و تيري به دهن قدوس رسيد و دندانهاي او را در دهان بريخت و نيمي از صورت او را مجروح ساخت ، سپس به قلعه بازگشتند. چون اين خبر به عباسقليخان رسيد با لشکريان خود به بارفروش آمد و با شاهزاده که در بارفروش بود عازم قلعه شدند و بساختن سنگر و تهيه مقدمات پرداختند. براي بار دوم قلعگيان شبيخون زدند و عده بسياري را بقتل آوردند و براي اين که دوست را ازدشمن تميز دهند شالهاي سفيد چپ و راست بگردن بسته بودند و براي يافتن دوستان آتش بخانه ها زدند تا در پرتو نور خودي را از بيگانه تميز دهند و عباسقليخان سردار بلباس مبدل با دو تن از پيشخدمتان در عقب تلي کمين نشسته بود و در پرتو نور آتش ملاحسين را شناخت . سينه او را هدف تيري قرار داد که کارگر آمد و سواري او را بترک گرفت و به قلعه درآورد و در دالان قلعه چشم از دنيا فروبست و در قلعه بخاک سپرده شد و در اين واقعه عده زيادي بخاک هلاک افتادند. عباس قلي خان اجسادسرداران را به آمل حمل کرد. اين خبر به بارفروش رسيد. سعيدالعلما نامه اي به سردار نوشت که بايد بازگشت و کار را يکسره کرد و شاهد فتح و فيروزي را در آغوش گرفت . عباسقلي خان بعلماي آمل گفت اگر جنگ جهاد است پس چرا شما ساکتيد و آنها نيز فتواي جهاد دادند و گروهي از مردم براي انجام تکليف شرعي به بارفروش رفتند و از آنجا با شاهزاده بسوي قلعه رهسپار گرديدند و دريک فرسنگي قلعه توقف کردند. از طرفي بنا به فرمان قدوس سر کشتگان دولتي را از تن جدا کردند و ببالاي چوب نهادند و در بالاي خاکريز نصب کردند و دهان آنها را باز و رويشان را سياه کردند تا نشانه اي از وجود و قدرت قلعگيان باشد و مخالفان بدان مرعوب گردند. نجاران اردوي دولتي روزها به تهيه چهارچوب براي برج مشغول بودند و شبها نزديک قلعه نصب مي کردند و چپه ميزدند وخاکريز درست مينمودند و بتدريج سپاه بسوي قلعه پيش مي آمد و از اطراف و مرکز به آنها کمک ميرسيد و اما مردمي که بقصد جهاد آمده بودند در دوفرسخي قلعه منزل کردند و از وحشت در بيم و هراس بودند و لذا سردار صلاح ديد اين جمعيت را به اوطان شان بازگرداند زيرا آنهافنون جنگي نياموخته بودند و همين امر بيشتر موجب نگراني و اضطراب آنانرا فراهم آورده بود و بيم آن ميرفت که سبب ضعف روحيه سپاه گردد و پس از آن چهار برج مرتفع که مسلط بر قلعه بود برآوردند اما ياران قلعه به کندن زيرزمين مشغول شدند آنهم در زمين آبناک مازندران . از اين رو آنها ناچار در ميان گل و آب بسر ميبردند و آذوقه آنها تمام شد قدوس خوردن گوشت اسب را بر آنها حلال کرد ولي گوشت اسبان هم بپايان رسيد سپس بخوردن علف پرداختند علف قلعه هم تمام شد آنگاه بخوردن برگهاي درختان قلعه طبريه مشغول شدند تا آنهم به اتمام رسيد و 19 روز فقط صبح و شام پياله اي آب گرم مي آشاميدند و جرئت بيرون شدن از قلعه را نداشتند چون آناً کشته ميشدند. دولتيان زير يک برج را خالي کردند و باروت ريختند و آتش زدند و برج را خراب کردند ولي بنا به امر قدوس در شب آنرا ساختند نوبت ديگر زيرديوار قلعه را سوراخ نمودند و باروت گذاردند و آتش زدند ديوار خراب فروريخت و قدوس اجازه تعمير نداد ودر اين هنگام آقارسول به نميري ؟ با سي تن از قلعه بيرون آمدند و به اردوي شاهزاده درآمدند و بنا به اشاره عباسقلي خان تيري بر او زدند و سي تن همراهانش را ده تن به آمل و ده تن به ساري و ده تن ديگر را به بارفروش فرستادند و سربريدند. دولتيان چون ديوار قلعه را همچنان به وضع ويراني ديدند آنرا دليل بر ضعف قواي قلعگيان دانستند و يورش بردند بدين ترتيب که پنج علم تعيين کردند و مقرر داشتند هر کس علم اول را بر سر خاکريز برد پانصد تومان جايزه دريافت دارد و نصب کننده علم دوم چهارصدتومان و سومين سيصد تومان تا پنجمين يکصدتومان ولي ياران قلعه هم بر آنها يورش بردند و مهاجمان را متفرق ساختند. از طهران سليمان خان براي صلح يا قلع ماده ماموريت يافت و از اين رو به قدوس پيشنهاد صلح شد و او قبول کرد که هرگاه ما را راه بدهيد و مطمئن سازيد ايران را ترک خواهيم کرد. شاهزاده و عباسقلي خان براي اطمينان آنان قرآني مهر کرده براي قدوس فرستادند. قدوس تقاضاي وسيله حرکت کرد. قاطري براي او فرستادند قدوس قبول نکرد سپس اسبي فرستادند، پذيرفت و سوار شد و با دويست و سي تن از ياران باقي مانده بر اردو وارد شد و در خارج اردو براي ايشان منزلي ترتيب دادند. روز ديگر شاهزاده قدوس را به منزل خود خواند و او بروايتي با هفت و بروايتي با چهارده تن نزد شاهزاده رفت سپس شاهزاده علت فتنه را پرسش کرد. قدوس در پاسخ گفت که موجب آخوند ملامحمدحسين بوده است نه من ، و من براي تفحص به آنجا رفته بودم و گير افتادم و آخوند ملامحمد حسين را لعن کرد. شاهزاده از وي خواست که به اتباع خود دستور دهد تا اسلحه را زمين بگذارند و به هرکجا که خواهند بروند تا موجب اطمينان مردم گردد. قدوس هنگامي که به منزل شاهزاده حرکت ميکرد به ياران گفته بود هر گاه پيغام من رسيد که اسلحه خود را بريزيد در قبول آن مختاريد. لذا بعضي از ياران اسلحه را زمين گذاشتند و برخي نگهداشتند. چون اين خبر بشاهزاده رسيد از قدوس خواست که تاکيد کند تا اسلحه را زمين گذارند. قدوس مجدداً بوسيله آخوند ملا يوسف علي خوئي پيغام فرستاد و لذا همگي اسلحه را زمين ريختند وسپس شاهزاده ، قدوس را به ناهار به چادر خود دعوت کرد و چون قدوس از چادر بيرون آمد يارانش را دستگير کردند و بازو ببستند و در چادري حبس کردند و گروهي از آنانرا محاصره نموده از پاي درآوردند و بقيه را غل و زنجير کردند و بهمراهي قدوس با رسوائي هرچه تمامتر با ساز و نقاره و شيپور و سرباز وارد بارفروش کردند و شهر را آذين بستند و مردم به تماشاي آنها شتافتند. بعد قدوس تقاضا کرد او را به طهران نزد شاه روانه سازند تا مطالب خود را بعرض برساند ولي سعيدالعلما مانع شد و از شاهزاده تقاضا کرد قدوس را بدو سپارد و شاهزاده چنين کرد، و نخست سعيدالعلمادو گوش او را کند و سپس با تبرزين فرق او را بشکافت و دستور داد تا لباسهاي او را بيرون آورده ، به ميدان شهر بقتل رسانند. و مردم هر يک ضربتي باو ميزدند بخصوص طلاب مدرسه و بعض مردم آب دهن به روي او مي افکندند و طلبه اي سر او را از بدن جدا کرد و سپس بدستور سعيدالعلما جسد او را آتش زدند و به روايتي قطعه قطعه کردند و در صحرا افکندند و شب هنگام اجساد را برداشتند و در مدرسه خرابه دفن کردند. چند تن از بقيه اسرا را فروختند و عده اي را در ساري و بارفروش و آمل به قتل آوردند.
مولف ناسخ التواريخ آرد: ملا حسين از مردم بشرويه در بدايت حال به کسب علوم رسمي چون صرف و نحو و فقه و اصول پرداخت تا خبر شريعت تازه باب و انتقال او را از بوشهر به شيراز شنيد. از خراسان بدان صوب شتافت و پنهاني باب را ديدار کرد و آئين او را پذيرفت و باب او رابسوي عراق و خراسان براي دعوت روانه ساخت و براي اثبات فصاحت خود زيارت نامه اميرالمومنين عليه السلام وتفسير سوره يوسف عليه السلام را که خود تلفيق و شرح کرده بود بدو سپرد تا بر مردمان فروخواند. ملاحسين به اصفهان شد و ملا محمدتقي هراتي را بفريفت و به کيش باب درآورد چنانکه آشکار در منبر از جلالت قدر باب سخن ميراند و همچنين منوچهرخان معتمدالدوله حاکم اصفهان را، و از آنجا به کاشان شد و حاجي ميرزاجاني بازرگان را نيز بفريفت ، از آنجا به دارالخلافه آمد و چند تن از عامه را با خود همراه کرد و در اينجا نامه اي از باب نزد محمدشاه و حاجي ميرزا آقاسي فرستاد بدين شرح که اگر با من بيعت کنيد سلطنت شما را بزرگ خواهم کردو دول خارجه را زير فرمان شما آرم و دعوت باب را ظاهر کرد. دولتيان او را تهديد کردند که اگر لب فرونبندد و پايتخت را ترک نکند خونش هدر خواهد بود. ملاحسين دو نامه يکي به حاجي محمدعلي بارفروشي و ديگري به قرةالعين به قزوين فرستاد و آن دو را به خراسان خواندو خود بدان صوب شتافت و به مشهد شد و ملا عبدالخالق يزدي تلميذ شيخ احمد احسائي به اغواي او بتبعيت باب درآمد و ملا علي اصغر مجتهد نيشابوري که بر طريقت شيخ احمد احسائي بود از راه برفت . علماء جنبش کردند و غوغا برخاست و صورت حال را به شاهزاده حمزه ميرزا نگاشته ، او فرمان داد که ملا حسين و ملا علي اصغر را به لشکرگاه (چمن رادکان ) حاضر آرند، ملا علي اصغر از او بگرديد اما ملا عبدالخالق همچنان پايداري کرد و در شورش مردم مشهد ملا حسين رها شد و به نيشابور رفت و از آنجا به سبزوار شد و در آنجا ميرزا تقي جويني را با خود همراه ساخت و خرج اصحاب او را تقبل کرد و در ضيافت آقا سيدمحمد در «يارجمند» حکم بحرمت غليان و قهوه داد و بدعت باب و دعوت او آشکار گشت و آقا سيدمحمد او رابراند و بسوي ميامي رفت و در آنجا عده اي بدو پيوستند و به دعوت پرداخت . مردم شهر غوغا کردند و با او به مبارزه و مقاتله پرداختند و او چون عدت و عده داشت مقاومت کرد و چند تن از اصحابش کشته شدند ناچار راه شاهرود سپرد و ملا محمدکاظم مجتهد شاهرودي او را براند و در اين موقع خبر فوت محمدشاه شايع شد. ملا حسين ازين خبر قوتي گرفت و بسوي بسطام شتافت و علماي شهر او را از ورود بازداشتند و به قريه حسين آباد به دوفرسنگي درآمد و ملا علي حسين آبادي را بفريفت و بسوي مازندران شتافت . حاجي محمدعلي بارفروشي که در کودکي خادم سراي حاجي محمدعلي مجتهد مازندراني بود در جواني بتحصيل پرداخت و مال بيندوخت و در زيارت مکه ميرزاعلي محمد باب را ديد و به کلمات او شيفته شد و به بارفروش بازگشت .
از آن سو چون ملاحسين از قِبَل باب در خراسان داعي شد مکتوبي به حاجي محمدعلي فرستاد که به خراسان آي تا در دعوت همدست شويم . او به مشهد شد و با ملاحسين همکاري کرد تا کار ملا حسين آشفته شد و آهنگ عراق کرد و حاجي محمدعلي با قرةالعين که همراه عده اي بسوي خراسان مي آمد در بدشت يک فرسنگي بسطام ملاقات کرده متفقاً آشکارا به دعوت پرداختند و گروهي را با خود همراه ساختند و سپس راه مازندران پيش گرفتند و در هزارجريب مردم بر آنها تاختند و بين آندو جدائي افتاد و قرةالعين به مازندران شد و به دعوت پرداخت . حاجي محمدعلي و ملا حسين در بارفروش به يکديگر رسيدند و متفقاً بدعوت پرداختند و عده اي به آنها گرويدند و از آنجا به سوادکوه شدند و در آنجا اقامت گزيدند و پس از احضار خانلرميرزا حاکم بارفروش بپايتخت ، به بارفروش شدند، سعيدالعلماء در بيم شد، نامه اي بعباسقلي خان سردار لاريجاني نوشت و کمک خواست و او محمدبيک ياور را با سيصد تفنگچي به دفع ايشان فرستاد و او پس از ورود به دفع آن جماعت پرداخت و از طرفين عده اي کشته و زخمي شدند. عباسقلي خان خود به بارفروش آمد و ملا حسين چون ياراي برابري در خود نديد حيلت کرد و بسردار پيغام فرستاد که ما دعوت خود را جاي ديگر کنيم . سردار پذيرفت و آنان را با تفنگ چيان تا علي آباد کوچاند و چون خبر شد که بزرگان مازندران براي جلوس شاهنشاه بسوي پايتخت شتافته اند، فسخ عزيمت کرد و بازگشت و در مزار شيخ طبرسي قلعه ساخت با تمام وسايل و مجهز بحيل و فنون جنگي و دو هزار تن از اصحاب خود بدان قلعت جاي داد و آماده کارزار شد و در اين وقت حاجي محمدعلي را «حضرت اعلي » لقب دادند. چون اين خبر به پايتخت رسيد شاه ياران بزرگان مازندران را مامور دفع آن جماعت کردولي لشکر مازندران در قلعه مزبور از ملاحسين شکست خوردند و هزيمت شدند و کسان ملاحسين بقتل و غارت و سوختن قريه پرداختند. چون اين خبر به پايتخت رسيد از طرف ناصرالدين شاه مهديقلي ميرزا مامور دفع او شد و چهار ماه قلعه محاصره سران مازندران بود ولي ملا حسين شبيخون کرد و دولتيان هزيمت شدند. سلطان حسين ميرزا پسرفتحعلي شاه و داودميرزا پسر ظل السلطان ميرزا و عبدالباقي مستوفي در همين واقعه به قتل رسيدند و جسد آنها را به آتش سوختند و سپس بر لشکر عباسقلي خان لاريجاني شبيخون آوردند و آنها را هزيمت کردند. در اين کارزارملاحسين بقتل رسيد و جسدش را بزير ديوار مرقد شيخ طبرسي با جامه و شمشير بخاک سپردند. پس از مرگ او بار ديگر شبيخون کردند که در آن جعفرقليخان و طهماسب قليخان کشته شدند. آن گاه سليمان خان از طرف ناصرالدينشاه مامور سرکوبي آنها شد. سرانجام بواسطه تمام شدن آذوقه در قلعه امان خواستند. مهديقلي ميرزا امان داد. حاجي محمدعلي با دويست وچهارده تن از يارانش از قلعه بيرون آمدند و بدستور مهديقلي ميرزا بغير حاجي محمدعلي و تني چند از سران محبوس بقيه را قتل عام کردند و محبوسين را به بارفروش بردند و بنا بر فتواي سعيدالعلماء و ديگران در ميدان بارفروش مقتول ساختند.
حادثه قلعه طبرسي (1265 ه' . ق.): بنقل مولف الکواکب الدريه (ص 282) اين قلعه در جنگل مازندران واقع است و شيخ طبرسي عالم بزرگ شيعه بجوار آن مدفونست و لذا قلعه بنام او موسوم شده . ملا حسينعلي باب الباب چون در ماکو باب را ديدار کرد بنا بامر او در سال 1264 ه' . ق. از راه مازندران عازم خراسان شد و هنگامي که با همراهان خود نزديک قريه «اريم » سوادکوه آمد. خبر فوت محمدشاه بدو رسيد و چون منتظر چنين فرصتي بود با دويست تن از همراهان خود قصد بارفروش کرد. رئيس فقهاي مازندران سعيدالعلماء بود که حکمش نافذ و شديد العمل بود، وي در اين موقع که شاه مرده بود ورود اين طايفه را بشهر خالي از فتنه و آشوب ندانست ، از اين رو دستور جلوگيري دادو مردم در خارج از شهر با جمعيت بابيه تلاقي کردند وپس از زدوخورد شديد بابيه پيروزي يافتند و بشهر وارد شدند، و به کاروانسراي شهر منزل کردند و مدتي که در آنجا بودند همه روزه بين طرفين حادثه اي رخ ميداد که منجر به قتل و جرح ميشد تا عباسقلي خان لاريجاني رئيس فوج مازندران پس از مذاکره با باب الباب دائر بخروج از شهر آنها را بوسيله سعادت قلي بيگ داماد خود و يکصد سوار بسوي ميامي حرکت داد و در يک فرسنگي بارفروش با آنها وداع کرد و بسوي شهر بازگشت و در همين حدود خسرو قاديکلائي با يکصد سوار بر ايشان تاخت آورد و بنا بدستور باب الباب لوازم و اسباب خود را فروريختند و بسوي قلعه طبرسي حرکت کردند و جان بدر بردند و حاجي ملامحمدعلي قدوس هم به آنها پيوست و جمع متحصنين قلعه 313 تن بودند. علمهاي سياهي که شاهد صدق اين نهضت و مصداق اخبار مشهوره «اذا رايتم رايات السود من قبل الخراسان فاسرعوا اليها» تواند بود ترتيب داده بودند پس از محمدشاه ناصرالدينشاه بتخت نشست و ميرزا آقاسي را معزول و اميرکبير را بجاي وي منصوب نمود و حکومت مازندران را به شهزاده سهام الملک ، مهديقلي ميرزا تفويض و او را مامور قلع و قمع طايفه بابيه کرد.
او هم عباسقلي خان لاريجاني را با قومي سوار که همراه خود از طهران آورده بود مامور حمله بقلعه و تصرف آن کرد و تا رسيدن قواي عباسقلي خان نظر آنها را استعلام نمود. ملا حسين بشرويه اي نامه اي بشهزاده سهام الملک نوشت بدين مضمون که جمعي مظلوم و گرفتاريم راه دهيد تا بجانب عتبات عاليات رويم و اگر راه را مسدود و ما را محدود نمائيد جز دفاع از خود چاره اي نداريم . پيش از رسيدن قواي عباسقلي خان اصحاب قلعه بر قواي شاهزاده شبيخون زدند و بر قورخانه دست يافتند و آتش زدند و سپاهيان چون منتظر چنين حمله اي نبودند هزيمت شدند و در جنگل خود را پنهان ساختند و سه تن از سرداران يعني سلطان حسين ميرزا فرزند فتحعلي شاه و شهزاده داودميرزا پسر ظل السلطان و ميرزا عبدالباقي سررشته دار فوج بآتش قورخانه سوختند و چون فاتحين سرگرم جمع غنائم شدند سپيده دم فرارسيد هنگامي که خواستند خود را به قلعه رسانند سربازان برايشان حمله بردند و جمعي از طرفين کشته و مجروح شدند و تيري بر دهان قدوس آمد و جراحتي بر او واردساخت . پس از اين حادثه عباسقلي خان با سربازانش به قواي شاهزاده پيوست و خود را آماده حمله بقلعه ميکردند که کرت دوم از طرف اصحاب قلعه شبيخون زده شد و جمع زيادي از قواي دولتي مقتول و مجروح شدند. مدتي به همين منوال گذشت تا شبي که حمله از طرفي سخت بود هفتاد تن از اصحاب قلعه و عده زيادي از قواي دولت مقتول شدند و در اين واقعه باب الباب به تير عباسقلي خان از پاي درآمد. چون اين خبر به آمل و بارفروش رسيد علما فتواي جهاد دادند و سعيدالعلماء آنرا امضاء کرد و عده اي بقواي دولتي پيوستند ولي چون از فنون جنگي بي اطلاع بودند، سرکردگان صلاح در بازگشت آنها دانستند و آنان را بازگرداندند و مدت پنج ماه قواي دولتي با محصورين قلعه بجنگ پرداختند و قلعگيان گاهگاه بر سپاهيان حمله ميبردند و جمعي را مقتول ميساختند و خود نيز تلفاتي ميدادند تا سرانجام بواسطه طول مدت محاصره آذوقه محصورين قلعه به پايان رسيد و بتدريج به خوردن گوشت اسب و علف و استخوان روزگار بسر ميبردند. اما قواي دولتي مقاومت شديد دست از جان شستگان را حمل برتجهيزات و وسايل و لوازم کافي دانستند و ناچار چون مدت جنگ بدرازا کشيده بود از طرفي هيچگونه اطلاعي از قوا و نيرو و ذخاير آنها نتوانسته بودند بمرکز اعلام کنند، چاره اي انديشيدند و حيله کردند و بوسيله عباسقلي خان پيشنهاد صلح کردند و محصورين که دقايق آخرين را طي ميکردند پيشنهاد را پذيرفتند بشرطي که بآنها راه دهند تا به کشور ديگر روند و شاهزاده قرآني به مهر خود مهر کرد و عهدنامه اي به خط خويش بدو فرستاد و محصورين از قلعه بدرآمدند و سلاح بر زمين نهادند ولي قواي دولتي برخلاف تعهد خود تمام آنها را جز قدوس و ملامحمدصادق مقدس خراساني ملقب با صدق و ملا محمد دوغ آبادي و آقا سيدعظيم خوئي و حاج عبدالمجيد نيشابوري و ميرزا حسين متولي قمي و ملا نعمت اللّه آملي و ميرزا محمدباقر خراساني و مرشد سياح که با قدوس نه تن بودند ازميان برداشتند و چند تن ديگر هم توانسته بودند خود را از مهلکه نجات دهند. آقا سيدمحمدرضا و آقا ميرابوطالب از مردم شهميرزاد و ميرزا حيدرعلي از مردم اردستان بودند. و اما اين نه تن را قواي دولتي به بارفروش بردند و قدوس را به سعيدالعلماء واگذاشتند که بر دست او کشته شد و در مدرسه اي به بارفروش مدفون گرديد، و هشت تن ديگر خود را به وسايلي رها ساختند و در شهرهاي ايران پراکنده گرديدند يا در راه عقيده خود کشته شدند و يا به مرگ طبيعي درگذشتند. و اين مبارزه نزديک 9 ماه يعني از شوال 1264 تا اواخر جمادي الثاني 1265 ه' . ق. بطول انجاميد.
نيکلادر تاريخ خود آرد: حوادث مازندران توجه ايرانيان بخصوص علما را بخود جلب کرد و به جمعآوري فتاوي داير بکافر بودن بابيان و قتل عام آنها مشغول شدند. در سال 1264 ه' . ق. ميرزا احمد مجتهد تبريزي فتوائي صادر کرد که شيخيه عموماً کافر و نجس مي باشند چه او مذهب باب را نتيجه و شکفته مسلک شيخ احمد احسائي و سيدکاظم رشتي دانست . پس از صدور اين فتوا يکي از شيخيه روزي به حمام رفت و حمامي از ترس اين که حمامش نجس شودمانع ورود او شد و کار به نزاع کشيد و مردم در آن دخالت کردند نزاع به جنگ مبدل گرديد وحشت و اضطراب درشهر حکمفرما شد و مردم از ترس حوادث ، بازار و دکان ها را بستند ولي بواسطه تدابير شاهزاده ملک قاسم ميرزا حاکم شهر شورش برطرف گرديد ولي آتش فتنه از زير خانه کرده بود و نزاع و جدال در تمام شهرها بروز نموده بود که از آن جمله است شورش زنجان .
يکي از علماي زنجان آخوند ملاعبدالرحيم که در زهد و تقوي معروف بود فرزند خود را براي تحصيل بعتبات فرستاده بود و او در مجلس درس شريف العلماي مازندراني حاضر ميشد و پس از فراغ از تحصيل به ايران بازگشت و از همدان گذشت و مردم آنجا مقدمش را گرامي داشتند و تقاضا کردند در آنجا بماند.او اين دعوت را اجابت کرد و در آنجا بماند ولي چون پدرش درگذشت بزرگان زنجان به همدان آمدند و او را به احترام تمام به زنجان بردند و به حجة الاسلام موسوم گرديد و با افکار جديدي بر مسند قضا نشست و به امر به معروف و نهي از منکر پرداخت و فتاوي غريب داد، از جمله آنکه مي گفت ماه رمضان سي روز تمام است و سجده بربلور را جايز مي دانست . اين اعمال موجب شکايت از او نزد شاه شد و شاه وي را به طهران احضار کرد. حجةالاسلام به طهران آمد و بواسطه حسن ادب و رفتار ملاطفت آميزخود بزرگان و حتي شاه را بفريفت . گويند روزي در حضور شاه يکي از علماي کاشان کاغذي از بغل درآورد و براي امضا تقديم شاه کرد و او به فراست دريافت که تقاضاي مستمري است لذا زبان به ملامت گشود و شاه از گفتار او خشنود گرديد و عصا و انگشتري باو داد و اجازه دادبه زنجان بازگردد و او را با شکوه تمام بشهر درآوردند در همين مواقع آوازه ظهور باب برآمد و حجت ، ملااحمدنام يکي از معتمدين خود را براي تحقيق به شيراز فرستاد و او در بازگشت نامه اي بدست استاد داد. پس از خواندن از جاي برخاسته و دوبار فرياد برآورد اللّه اکبر. سپس شاگردان را مخاطب قرار داده گفت : «تجسس کردن دليل پس از رسيدن بمقصود عملي است لغو و تحصيل علم در حيني که انسان مالک موضوع آن باشد کاري است اجباري و بيفايده ، کتابها را ببنديد زيرا که استاد کل قيام کرده است .» سپس عمامه را بدور افکند و کلاه بر سر گذاشت . پس نماز جمعه را که بايد بجاي تمام نمازهاي يوميه وقتي که امام غائب ظهور ميکند خوانده شود، خواند و پس از آن پاره اي از عبارات باب را تفسير نموده و به طريق ذيل بگفتار خود پايان داد: «مقصودي که عالم در تفحص آن بود امروز بلامانع و بي پرده بدست ما آمد. شمس حقيقت طلوع کرده است و چراغهاي تقليد و تصور خاموش گرديد. انظار خود را متوجه باب کنيد نه بمن که يکي ازبندگان او هستم . معلومات من در جنب معلومات او مانند چراغ خاموش است در مقابل شمس آسمان . خدا را بتوسط خدا بشناسيد و آفتاب را از اشعه اش دريابيد. امروز صاحب الزمان ظاهر شد و سلطان امکان حي است ». و براي اثبات مراتب ايمان خود مشهدي اسکندر را به اصفهان فرستاد و نامه هائي چند باو داد که بباب تقديم نمايد و جواب بياورد و او ماموريت خود را انجام داد و در بازگشت چون در قزوين شناخته شد بقتل رسيد اين واقعه مصادف با زماني بود که باب را از راه قزوين و زنجان به تبريز و ماکو ميبردند، چون به سلطانيه يک منزلي زنجان رسيد از حجت نامه اي بدو رسيد که اجازه دهد بزيارت او بيايد و وسيله استخلاصش را از دست مستحفظين فراهم آورد ولي باب جواب داد: «عنقريب ما همديگر را در آن عالم ملاقات خواهيم کرد». روز بعد باب وارد شهر زنجان شد و سيدکاظم زنجاني نيز همراه او بود مامورين او رادر کاروانسراي حاجي سيدمعصوم منزل دادند و در همين شب بحکم شاه ، قليچ خان کرد رئيس ايل و ندما مخفيانه با هفده سوار حجت را دستگير کرد و به طهران روانه ساخت و باب را نيز شبانه بطرف تبريز حرکت دادند. حجت رادر طهران بحضور شاه بردند و مواخذ گرديد و هرچه دربرائت خود کوشيد مفيد نيفتاد و در خانه محمدخان کلانتر توقيف گرديد و در موقع مرگ محمدشاه به لباس سربازي فراراً به زنجان رفت . چون ناصرالدينشاه بر تخت نشست عموي خود اميرارسلان خان مجدالدوله را که ايشيک آقاسي دربار بود بحکومت زنجان گماشت که مصادف با بلواي جديد حجت در زنجان شد، لذا جريان را به مرکز گزارش کرد. جواب از طهران رسيد، مراقب باشيد مبادا زنجان هم صورت شورش مازندران را بخود گيرد. حجت پيش بيني کرده بود و از خانه بيرون نمي آمد مگر با چند هزار تن مسلح و بنا بنقل ناسخ التواريخ روزي شجاعت کرد و بديدن اميرارسلان رفت و چون مسلح بود امير نتوانست از او جلوگيري کند خلاصه آنکه حجت آزادانه به تبليغ مشغول گرديد. بطوري که شماره گروندگان به او قابل ملاحظه بود و مولف ناسخ التواريخ تا پانزده هزار تن ذکر ميکند. حجت به ياران خود اجازه نداد تا به مازندران و به کمک ملا حسين بشرويه اي روند بلکه تا مي توانست افراد را به دور خود جمع کرد و پيوسته در مواعظ خود اين دو آيه قرآن را ايراد ميکرد: «يا ايهاالذين آمنوا لاتلهکم اموالکم و لااولادکم عن ذکراللّه و من يفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون » (قران 63/9); اي مومنين مال و عيال و اولادنبايد سبب فراموشي شما از خداوند شود. «يا ايها الذين آمنوا اذا نودي للصلوة من يوم الجمعه فاسعوا الي ذکراللّه و ذروا البيع ذالکم خير لکم ان کنتم تعلمون (قران 62/9)»; اي مومنين وقتي که شما را به نماز جمعه دعوت ميکنند بشتابيد و خود را بخدا سرگرم کنيد. زدوخوردهاي مختصري اتفاق افتاد که حاکي از آمادگي طرفين براي جنگ خونين بود. علما جريان را بوسيله حکومت به مرکز گزارش دادند و شاه که تازه از جنگ مازندران خلاص شده بود متوجه گرديد در نقطه ديگر کشور آشوب و بلوا برپا شده است ، مصمم به قلع ريشه گرديد و دستور از بين بردن بابيان را داد. چون دستور شاه با فتواي علما داير به جهاد، بحکومت زنجان ابلاغ گرديد فوراً جارچيان به بازار آمدند و فرياد برآوردند: «اي مسلمانان حکم علما و اعليحضرت است ، هر کس ميخواهد دارائي و اولاد و عيالش محفوظ بماند بايد بلافاصله از بابيان جدا شده در طرف مغرب شهر منزل کند. پس از دو يا سه روزديگر نيروي دولتي ، خواهد رسيد و تمام کفار را بقتل ميرساند». شهر وضع عجيبي بخود گرفته بود همه ميکوشيدند تا وسايل انتقال خود را از يکسو بسوي ديگر شهر فراهم آورند و بابيان بيکار نمانده به دادن تشکيلات پرداختند و آماده دفاع گرديدند و حجت به تهييج روحيه بابيان مشغول بود و امثال و شواهدي از فداکاري و جانبازي ياران مازندران بيان ميداشت . خلاصه بابيان به تهيه سي ويک سنگر موفق گرديدند و مدافعين هر سنگر سه واحد بود (هر واحد 19تن ) و يک واحد هم مامور تهيه آذوقه گرديد و دستور داشتند در موقع هجوم دشمن به هر سنگر، فرياد مخصوصي برآورند تا دانسته شود به کدام سنگر حمله شده است تا به آنها کمک شود. يک واحد هم ازافراد عاليقدر مامور تفتيش شدند که پس از رسيدگي جريان را گزارش دهند و آن را «رسولان » ميگفتند چه وظيفه آنان رساندن اخبار و احکام بود. ملا محمدعلي حجت ، حاجي احمد زنجاني را نايب خود کرد و حاجي عبداللّه خرده فروش را نايب مردم و حاجي عبداللّه نانوا را حاکم محل وعبدالباقي را رئيس احتساب کرد و به او لقب ميرسياره داد و مشهدي سليمان رئيس التجار را وزير و مشاور خودقرار داد. و در اين هنگام بازار را آتش زدند و زدوخوردهائي بين طرفين واقع ميشد که منجر بقتل عده اي مي گرديد. در اين هنگام سيدعلي خان ، رئيس نيروي دولتي که مرد نيک فطرتي بود در صدد برآمد که جنگ را با ملايمت وبدون خونريزي خاتمه دهد و به اردوي بابيها رفت و باحجت خلوت کرد و مدت پنج ساعت گفتگو کرد. ميگويند سيدعليخان ايمان آورد و بازگشت و به افسران دستور داد که در صدد حمله نباشند که اينها از دوستان تازه من هستند. علما و حکومت بشاه حکايت کردند و شاه دستور توقيف او را داد و محمدخان اميرتومان را بجاي او منصوب و با هفت فوج سرباز بطرف زنجان روانه ساخت . قبل ازورود قوا به زنجان بابيان ارگ علي مرادخان را که در وسط شهر بود تصرف کردند و به جمعآوري آذوقه و اسلحه پرداختند و پاسباناني براي حراست گماشتند و تا قتل محمدعلي حجت در تصرف داشتند و آن بدست حسنعلي خان گروسي سرتيپ فتح شد. تصرف ارگ، ملا محمدعلي حجت را سخت مغرور کرد و به ميرصلاح امر کرد که برود امير را زنده يا مرده بياورد. ميرصلاح با همراهان به دارالحکومه حمله برد اما محمدتقي خان سرهنگ توپخانه و علي قليخان پسر نصراللّه خان و مهديقلي خمسه و بيوک خان پشت کوهي هر چهار با کسان خود به همدستي فراشان حکومتي بيرون آمدند و حمله مهاجمين را رد کردند و عده اي از طرفين به قتل رسيدند. پس از اين واقعه چند روزي طرفين ساکت بودند تا روز بيستم رجب که صدرالدين نواده حاجي محمدحسين خان اصفهاني رئيس سوار خمسه با توابع خود که اهل سلطانيه بودند رسيد و دوم شعبان سيدعلي خان فيروزکوهي با دويست نفر سوار و شهبازخان مراغه اي با دويست سوار و محمدعليخان شاهسون افشار و کاظم خان رئيس قشون افشار با عده اي وارد شدند و بالاخره در پنجم شعبان محمدخان خوئي با پنجاه تن توپچي و دو توپ و دو خمپاره اندازرسيدند و در برابر سنگرهاي بابيان سنگرهائي ساختند.روز بيستم شعبان حمله بردند و زدوخورد شديدي رخ دادکه منجر به قتل عده زيادي گرديد ولي طرفين بر اثر خستگي موقتاً دست از جنگ کشيدند. برخلاف انتظار دولتيان جنگ بطول انجاميد لذا مصطفي خان قجر برادر کشيکچي باشي را مامور زنجان کردند تا افسران مامور زنجان را از تعلل و تسامح در انجام وظيفه توبيخ نمايد. مصطفي خان ماموريت خود را انجام داد و قواي دولتي بر کوشش خود افزودند و نقبي بزير مهمترين سنگر بابيان زدندو شب پانزدهم رمضان يک ساعت قبل از طلوع آفتاب با باروت منفجر کردند و سپس حمله بردند و موفقيتي نصيب دولتيان گرديد ولي اين پيشروي هاي مختصر عطش مرکز را فرو نمي نشاند. لذا ميرزا تقي خان اميرنظام ، محمدآقاي گيلاني پسر حاجي يوسف خان سرهنگ فوج ناصري و قاسم بيگ تفنگچي مخصوص شاه را به زنجان فرستاد و پيغام توبيخ آميز براي سرکردگان زنجان فرستاد. اين بار قواي دولتي حمله سختي کرد و مدت يک روز تمام ، جنگ طول کشيد و حجت چون شکست خود را حتمي ديد امر کرد تا بازار را آتش زدند و عده اي از مسلمانان براي خاموش کردن آتش بدان سمت متوجه شدند و بابيان با جسارت و تهور و خشم فوقالعاده به ميان بقيه افتادند و دولتيان را متفرق ساختند و رابطه آنان را با قلعه علي مردان خان که مرکزآذوقه و مهمات بود قطع کردند و خود مقدار زيادي آذوقه بدست آوردند و بر قوت و جرئت آنان افزوده شد. در هشتم شوال نيروي تازه اي براي دولتيان رسيد و سه هزار تن فوج قراولان و شقاقيها با شش توپ و دو خمپاره اندازبه رياست محمدخان بيگلربگي سرتيپ قراولان و موسوم به ميرپنج ، قاسمخان برادرزاده فضل عليخان قراباغي و ارسلان خان ياور خرقاني و علي اکبرسلطان خوئي نيز در همان روز بدانها منضم شدند و بر بابيان تاختند و شکست قطعي بر آنها وارد آوردند. محمدعلي حجت چون چنين ديد حيله جنگي بکار برد، به مدافعين نخستين سنگر دستور داد تا شجاعانه دفاع کنند تا فرمان عقب نشيني دهد و مقدار زيادي از غنائم بدست آورده را در خانه اي انبار کرد و مقداري هم در سر راه و در کوچه ها پخش کرد. سپس اعلان تخليه سنگر و عقب نشيني داد. قواي دولتي سنگر راتصرف کردند و چون چشمشان بغنائم افتاد بي اختيار بجمع آن پرداختند و احتمال دام را از نظر دور داشتند درچنين هنگام بابيان بر آنها تاختند و کشتار مخوفي کردند و مواضع از دست داده را بدست آوردند. بنابر نوشته هاي بابيان دولتيان در صدد حيله برآمدند و همان حيله اي را که در قلعه طبرسي بکار بردند در اينجا نيز تکرار کردند و قرآني را امضا کردند و نزد حجت فرستادند و قسم خوردند که حيات آنها را ضمانت کنند حجت گفت اينها حيله است و نظير آن را در مازندران به عمل آوردند ولي ما ناچاريم براي حفظ جنگجويان خود آن را بپذيريم لذا وکلائي از پيرمردان و اطفال انتخاب کرد و به اردوي دولتي فرستاد و آنان قرآن را همراه بردند. امير از مشاهده اين جمعيت متعجب شد و از آنها توضيح خواست . ميرصالح که پيرمردي با ريش سفيد بود پاسخ داد:«جمعيت ما اعتمادي به سوگندهاي تو ندارد». امير گفت شرم نداريد که نسبت به قدرت اعليحضرت طغيان کرده ايدو حالا توهين هم ميکنيد. مشهدي اسماعيل قزويني جواب داد بي شرم کساني اند که مدعي چوپاني گله محمد هستند و چون چوپان حقيقي ظاهر شود بر ضد او برخاسته چون سگان عوعو ميکنند. امير از اين سخن برآشفت و امر به توقيف آنان داد و ريش صالح را بريد و او را به اردوي بابيه بازگشت داد. اما سايرين را امر کرد تا بدنشان را عريان کرده شيره ماليدند و در وسط آفتاب تسليم زنبوران و مگسان کردند و چون شب شد همه را بکشت . چون خبر به حجت رسيد ياران را گرد کرد و گفت ما شرايط انسانيت بجاي آورديم تا بلکه دولتيان علت جان فشاني ما رادريابند ولي آنها به فکر اجراي عدالت نيستند و ما بايد رفتار خود را تغيير دهيم و بجاي دفاع به حمله پردازيم و با افتخار جان بسپاريم و کساني که ضعفي در قلب خود حس مي کنند ميتوانند فرار کنند. عده اي شبانه گريختند ولي جمعي از آنان ، شرمنده فردا به اردو بازگشتند. دولتيان به حمله آغاز کردند ولي روشن نگرديد به چه علت فوج شانزدهم شقاقي وحشت زده فرار کرد و جنگ به ضرر دولتيان تمام شد. ابوطالب خان رئيس اين فوج به دستور عزيزخان توقيف گرديد و او را آنقدر تازيانه زدند که مشرف بموت بود و به وساطت اميرارسلان خان مستخلص گرديد. چون اين خبر به طهران رسيد شاه ، صدرالدوله را معزول و سرتيپي سواران خمسه را به فرخ خان پسر يحيي خان تبريزي برادر سليمان خان که در واقعه طهران مهماندار بابيان بود و بسخت ترين شکنجه ها جان سپرد، داد. فرخ خان در چهاردهم ذي قعده به زنجان درآمد و همين روزخبر مرگ پدرش بدو رسيد. سه روز به عزاداري مشغول بود و سپس با قواي ديگري که بکمک او آمد تصميم به حمله گرفتند و نخستين نقشه اي که طرح کردند اين بود که يک طرف محله بابيان را آزاد گذاشتند تا بابيان پشيمان بتوانند بگريزند و ضمناً بابيان بيکار ننشستند و حيله جنگي کردند و عده اي چون فراريان بنزد فرخ خان آمدند و پيشنهاد کردند تا او را از بيراهه بخانه ملا محمدعلي راهنمائي نمايند و فرخ خان بسخنان آنان فريفته شده با يکصد سوار به قلب دشمن قدم نهاد. بابيان آماده بر آنها تاختند و جز فرخ خان و چهارده تن که اسير شدند بقيه را به قتل آوردند و بابيان دستگيرشدگان را نزد حجت بردند و پس از ناسزاهاي فراوان که نثار فرخ خان کرد دستور داد تا آتش زيادي روشن و آهن را در آن سرخ کردند و چهل نقطه بدن او را سوزاندند بعد با مقراض ريز ريزش کردند و سر او را بريده با سر دو تن ديگر بنام اسماعيل در اردوي دولتيان افکندند. اين خبر ناسخ التواريخ است . اما خبر بابيه چنين است که : دو تن بابي بنام اسماعيل اسراي دولتيان را لب و بيني بريده روانه اردوي خود ميکردند. چون اين خبر را به حجت رساندند آنان را از اردوي خود براند و آنها به اردوي دولتيان رفتند و براي انتقام از حجت از فرخ خان خواستند که عده اي را همراه آنان کند تا از بيراهه بر حجت تازند و او را بقتل آورند و جريان همچنانکه اشاره رفت ، انجام شد. خبر کشته شدن فرخ خان شاه را بينهايت خشمناک ساخت . فوراً بابيک ياور را با دو توپ هيجده ليوري و چهار توپ دوازده ليوري به زنجان فرستاد. روساي سپاه مشورت کردند و با نقشه به حمله آغاز کردند و حجت در اين حمله زخم برداشت و او را از ميدان جنگ بدر برده از او پرستاري کردند و در چنين موقعي خبر قتل باب به آنها رسيد. و حجت هم درگذشت . ياس و نوميدي شجاعت جنون آميزي در آنان بوجود آورده بود و چنان ديوانه وار بر قواي دولتي حمله ميبردند که يا بکشند و يا کشته شوند ولي سرانجام شکست بر آنها افتاد و پيشنهاد صلح کردند و نامه اي به اين مضمون نگاشته به اردوي دولتيان فرستادند: «هرگاه شما از تقصيرات ما درگذريد ما نيز دست از جنگ خواهيم کشيد و به شما ملحق ميشويم ». امير جواب مساعد داد، همه تسليم شدند. زنها را به خانه حاجي غلام کدخداي شهر فرستاد و فرداي آن روز امر کرد تا بخانه ميرزا ابوالقاسم مجتهد بروند و مدت چهار روز آنجا بودند تا روز پنجم پيشنهاد شد تا دسته دسته به اندرون بروند و اظهار ندامت کنند و هر کجا ميل دارند بروند. دولتيان بفکر بدست آوردن جسد حجت افتادند تا از آقاحسين پسر هشت ساله حجت مکان آن را بدست آوردند و جسد را بيرون و ريسماني بپاي آن بستند وبه روي زمين در کوچه و بازار کشيدند و عابرين به روي جسد آب دهان مي انداختند و سنگباران ميکردند و سگهارا به روي آن مي افکندند و سرانجام به خرابه کهنه اي انداختند و دو مراقب بر آن گماشتند. بعضي گويند طعمه حيوانات شد و برخي برآنند که با ديگر اجساد يکجا به خاک سپرده شد و پاره اي معتقدند که شبانه بابيان آن را دفن کردند. کليه بابيان را سواي چهل وچهار تن که بيگلربيگي همراه خود به طهران آورد، بقيه را بقتل آوردند. مظفرالدوله زنجاني مامور شد تا خانواده حجت را که عبارت بودند از دو زن او و چهار دختر و دو پسرش و دو تن خدمتکار به شيراز برد. و در راه با احترام با آنها رفتار کرد و با کجاوه براحتي به شيراز رسانيد و چون به شيراز رسيدند مردم براي تماشاي اسرا بيرون آمدند و چون اجراي چنين احترامي را در خور آنان نمي دانستند به مظفرالدوله بد گفتند کجاوه ها را بزمين افکندند و مسافرين را پياده بشهر وارد کردند و ناصرالدينشاه براي آنها منزل و مستمري معين کرد.
واقعه يزد : تبليغ مقدس و سيديحيي کشفي ملقب به وحيد - نيکلا در تاريخ خود آرد: پس از تنبيه مقدس و قدوس بدست حسين خان آجودان باشي و حکمران شيراز باب آنها را پنهاني بخانه خود پناه داد و سه روز آنجا بودند و سپس آنان را مامور تبليغ در يزد و خراسان نمود. پس عازم يزد شدند و چهل روز درآن شهر اقامت کردند و فقط با روحانيون و بزرگان و اعيان و نظاميان گفتگو ميکردند و زمينه را مساعد تصورکرده بودند زيرا اعلان عمومي تهيه ديده بودند و بتوسط جارچي و اعلانات کتبي در شهر اعلان کردند که هر کس مايل است فرستاده امام قائم را ببيند ميتواند روز جمعه آينده در مسجد مصلا حاضر شود در آنجا آنچه بايد گفته شود، خواهد شد و آنچه اظهار شدني است ، اظهار خواهد شد... بمحض اين که مبلغ بابي بتعريف و توصيف ظهورجديد پرداخت يکباره جمعيت حمله کرد و فريادهاي «بکشيد... بکشيد» بلند شد و بقدري که ممکن بود او را زدند و در زير پا لگدمال کردند. در ميان آنها سيدي بود موسوم به سيدازغندي که آنهم مثل ديگران حرارت و هيجاني بروز ميداد نزديک شد و چنين بنظر مي آمد که از ديگران حريص تر است و بطوري به روي او خم شد، مثل اين که ميخواهد او را ببلعد اما در حقيقت خيال ديگري داشت يعني ميخواست با تن خود او را بپوشاند و از اين هيجان متعصبانه محفوظش دارد و بقدري خوب ايفاي وظيفه کردکه سرانجام مقدس را با فشار راند تا رسيد بخانه خود و چند روز او را در آنجا نگه داشت و مخفيانه حرکتش داد... مقدس و سيدازغندي چون در يزد کاري از پيش نبردند عازم کرمان شدند و به تبليغ پرداختند و مابين مقدس و حاج کريمخان رئيس فرقه شيخيه زدوخورد سختي روي داد که نزديک بود به مرگ مقدس منجر شود ولي حاکم کرمان او را نجات داد و شبانه دو مبلّغ بابي را با چند سوار از شهر بيرون فرستاد و آنان راه خراسان در پيش گرفتند و در قصبه بشرويه ملا حسين بشرويه اي را ملاقات کردند و با هم به مسافرت خود ادامه دادند. (ترجمه تاريخ نيکلا صص 236 - 238).
هنگامي که وقايع خونين در شمال ايران جريان داشت در مرکز و جنوب ايران بواسطه تبليغ مبلغين طرفداران مذهب جديد مردم بجنبش درآمده بودند. چون اين اخبار بشاه رسيد درصدد تحقيق از حقيقت امر برآمد و بنا به عقيده برخي سيديحيي پسر آقا سيدجعفر کشفي براي تحقيق به شيراز روانه شد و پس از ورود به شيراز و توقف چند روز در آن شهر با باب ملاقات کرده و بدو پيوست و يکي از مبلغين باايمان او شد. بعضي برآنند که وي براي تبليغ به طهران آمد چون موفقيتي به دست نياورد در 1266 ه' . ق.به يزد رفت و در آنجا عده اي را به کيش جديد درآورد.شکايت به آقاخان حاکم شهر بردند و حاکم نوکرهاي خودرا براي جلب سيديحيي فرستاد ولي با مقاومت مريدان وي مواجه گرديدند. آقاخان آشفته خاطر گرديد و سربازان ساخلو شهر را احضار کرده و مشغول جمعآوري قوي شد. سيديحيي چون از قضيه آگاه شد با رفقا بقلعه کهنه شهر پناهنده گرديد، سربازان بقلعه يورش بردند و حمله آنان با تلفاتي از طرفين دفع گرديد. چند روز را سيديحيي بدون جنگ گذراند و برخلاف انتظار وي شهر منقلب نشد و او فقط با چند مريد بابي بدون اسلحه و آذوقه در قلعه محصور ماند. و تصميم بخروج از قلعه و حرکت به ني ريز گرفت و کاغذي به هموطنانش (ني ريز) محله چنارسوخته نوشت و بدست حسن نوکرش داد تا بدوستانش برساند ولي حسن بدست کسان حاکم گرفتار و اعدام گرديد. شب بعدسيديحيي محرمانه از قلعه بيرون آمد و با همراهان بسوي فارس حرکت کرد. آقاخان چون از فرار ياغيان آگاه گرديد، بتصفيه بابيان پرداخت . فراريان بنا بروايتي به بوانات وارد شدند و تني چند را بکيش جديد درآوردندکه از آن جمله است حاجي سيداسماعيل شيخ الاسلام شهر، آنگاه وي با جمعيت بيشتري بسوي فسا حرکت کرد. آقا ميرزا محمد حاکم فسا از سيديحيي پذيرائي خوبي کرد و چون از تبليغ سيديحيي آگاه شد مضطرب گرديد و از او خواست تا در نقاط دورتري به تبليغ پردازد و چون بمقصود خود نرسيد گزارشي به شيراز نوشت . در اين موقع شاهزاده بهرام ميرزا از حکومت فارس منفصل و به طهران احضار شده بود و برادرش فيروزميرزا نصرت الدوله بجاي او منصوب شده ولي هنوز به مقر حکومتي نيامده بود و کارهاي ايالتي بدست ناصرالملک اداره ميشد. ناصرالملک نخواست مسئوليت جنگ داخلي را به عهده بگيرد لذا نامه اي به سيديحيي نوشت و او را از شکايت هائي که از وي کرده بودند آگاه گردانيد. سيديحيي پاسخ داد که اين شکايات اغراقآميز است و تهمت و افتراست و بطور استهزاء به او وعده داد که بزودي در شيراز بديدار وي نائل خواهد شدو خلوص نيت خود را به او ثابت خواهد کرد. سيديحيي توانست با مواعظ خود پانصد تن را گرد خود جمع نمايد وچون علما جريان را به ناصرالملک گزارش دادند او به وحشت افتاد و نامه اي به رئيس بابيه نوشت و از او خواست تا فوراً به شيراز آيد. سيديحيي در اواخر ماه صفراز فسا بقصد رفتن به اصطهبانات بيرون آمد ولي روستائيان از ورود او جلوگيري کردند و در همين موقع فرستاده ناصرالملک به او رسيد. سيد يحيي از وقايع ني ريز اطلاعاتي بدست آورد و دانست مردم ني ريز از حاکم خود ميرزا زين العابدين خان ناراضي هستند و موقع را مساعد براي مقاصد خود دانست و فرستاده حکومت را نپذيرفت و بسوي ني ريز رهسپار شد.
مرگ باب (1266 ه' . ق.): بر اثر شورش هاي پياپي مازندران و زنجان ، اميرکبير صدراعظم ناصرالدينشاه قلع ماده را در نابودي باب دانست و اين مطلب را با شاه در ميان گذاشت و شاه بدان رضا داد و سليمان خان افشار را به تبريز براي اجراي قتل ، پس از مباحثه و محاکمه ، مامور ساختند. چون او به تبريز رسيدحمزه ميرزا حشمت الدوله حاکم آذربايجان فرمان داد باب را با دو تن از مريدانش بنام آقا سيدحسين و ملا محمد يزدي از قلعه چهريق به تبريز آوردند و پس از اجراي فرمان شاه داير به مباحثه با علماي شهر بنا بفتواي آنها مرتد شناخته شد و محکوم بمرگ گرديد وي را در 27 شعبان 1266 ه' . ق. با دو نفر از مريدانش براي اعدام آوردند يکي از آن دو مريد آقا سيدحسين يزدي که درتمام مدت زندان با او بود در محل اعدام اظهار ندامت کرد و از مرگ جان بدربرد ولي دو سال بعد در 1268 ه'. ق. / 1852 م . با ديگر بابيها در طهران کشته شد ولي مريد ديگر آقا محمدعلي بازرگان تبريزي چون حاضر به اظهار ندامت نشد با باب تيرباران گرديد.
واقعه تبريز: مباحثه علماي تبريز با عليمحمد باب در حضور وليعهد بسال 1263 ه' . ق. و فتواي قتل او _ مولف نقطةالکاف در واقعه تبريز آرد: «و اما درخصوص آوردن باب بشهر تبريز و چوب زدن ، اجمال آن است که حاجي ميرزا آقاسي حکم کرده بود به وليعهد که او را بخواهند و اجلاس نمايند، حضرات علما نيز جمع شوند و درباب بابيت او صحبت نمايند چونکه اختلاف درباب ايشان نموده بودند. جمعي ميگفتند که خبط دماغ دارد و لايشعر مي گويد و بعضي ميگفتند خود او مدعي مقام بابيت نيست بلکه ملا حسين بشرويه اي مدعي است و اين نوشته ها از اوست ، بعضي ميگفتند از مال خود ايشان مي باشد. خلاصه بعد از آنکه باب وارد تبريز شد او را بخانه ميرزا احمد امام جمعه منزل دادند ولي خود ميرزا احمد وي را ملاقات ننمود و به مجلس وليعهد هم نرفت . باري چند تن از علماي شيخيه حاضر بودند من جمله حاجي ملا محمود ملاباشي وليعهد و ملا محمد ماماقاني و چند تن ديگر بودند. وليعهد نيز با امناي دولت حضور داشت . بعد از آنکه مجلس منعقد شد قرار حضرات اين ميشود که هرگاه باب ادعاي مقام بابيت نمايد وخبط دماغ نداشته باشد حکم قتل او را بدهند. باب به مجلس درآمد. در صدر مجلس وليعهد نشسته بود بعد از آن ملاباشي و آخوند ملا محمد و سايرين و مجلس غاص ٌ باهله بود. باب مدتي بپاي ايستاده بود و احدي جاي به ايشان نميداد تا اينکه نشست و مدتي ساکت مشغول ذکر بودند. بعد آخوند ملا محمد گفت : آسيد بعضي نوشته ها در دست مردم افتاده است نسبت بشما ميدهند و ما گمان نميکنيم که صدق باشد. آيا چنين است يا خير؟ باب گفت : آن نوشته ها کلمات اللّه ميباشد که از قلم من صادر شده است . گفت : شنيدم که شما ادعاي مقام بابيت نموده ايد؟ باب گفت :بلي . پرسيدند: باب چه معني دارد؟ جواب داد: کلام شريف «انا مدينة العلم و علي بابها» را چگونه فهميديد؟ آيا نظر نکرديد به وجه خود که چهار مشعر دارد و در يک صفحه واقعست که پنج مي شود بعدد باب که مطابق عدد «هاء» هويت است . اما آن چهار مشعر: اول چشم ميباشد که حاکي از مقام فواد است و حامل آن رکن توحيد مي باشدو مقام مشيت است ، دوم مشعر گوش ميباشد که حاکي از رتبه عقل و حامل رکن نبوت و مصداق اراده است . سيم مشعر شامه است که حاکي از مقام نفس است و مطابق رکن ولايت است و حامل مقام قدر است . چهارم مشعر دهان است که حاکي از مقام جسم و مقام رکن شيعه و مطابق به رکن قضا ميباشد و خود صفحه وجه اين پنج ميباشد. ظاهراً حاجي ملا محمود گفت : آسيد چشم و دماغ و گوش هر يک دو تا مي باشد، چرا شما يکي شمرديد؟ فرمودند که اي جان من حکمش يکي ميباشد. بلي اگرچه گوش دو سوراخ دارد ولي يک آواز مي شنود.
ملا محمد گفت :کي شب بخير نموده است و اين اسم را بجهت شما مشخص کرده است ؟ باب گفت : منم آن کسي که هزار سال ميباشد که منتظر آن ميباشيد. گفتند که ما منتظر قائم آل محمد و محمدبن حسن عليه السلام مي باشيم . گفت : من همان ميباشم .گفتند: از کجا بشناسيم . گفت : بحجيت آيات . امير ارسلان خان خالوي وليعهد گفت : چند آيه اي در حق عصاي خود بگوي . و او شروع کرد به خواندن آيات . کسي گفت : ما آيات را نمي فهميم . گفت : حجيت قرآن را چگونه فهميديد؟ هرچه در آنجا گفتي در اينجا نيز بگو. امير ارسلان خان گفت که من هم آيات ميگويم و شروع کرد به نامربوط بهم بافتن . وليعهد گفت که علم نجوم خوانده اي بيان آثار اين کره را بنما، و کره اي در دست داشت بسمت باب حرکت داد. باب گفت : من اين علم را نخوانده ام . ديگري گفت که قوله چه صيغه مي باشد؟ جواب نداد و متغير شد و از مجلس برخاست . فرداي آن روز گفتند بايد سيد را به چوب بست و علما گفتند که خوبست سادات چوب بزنند و شيخ الاسلام اين کار را تعهد نمود و هجده چوب بعدد حروف «حي » بپاي او زد و سپس وي را بقلعه چهريق بازگرداندند». (از نقطةالکاف چ ليدن صص 133 - 135).
نيکلا در تاريخ خود آرد: باري باب وارد تبريز شد و چهل روز در اين شهر بسر برد. در اينجا هم مانند شيراز و اصفهان مجالسي تشکيل يافت و مجتهدين بزرگ در تحت رياست ناصرالدين ميرزا که آن وقت وليعهد وحاکم تبريز بود از قبيل نظام العلما و ملاباشي از او سوءالاتي کردند راجع بمعني چنين يا چنان لغت عربي و صرف فلان فعل عرب ... باب از اين نوع سوءالات فوقالعاده متعجب شد و جواب