|
لغت نامه دهخدا
|
|
|
آوا : |
دَ |
|
|
نوع لغت : |
اِ |
|
|
فینگلیش : |
aadam |
|
|
شرح : |
در تداول امروزي مرادف مردم . آدمي . آدميان . اِنْس . ناس . خادم . ج ، آدمها. (ص ) نيک تربيت شده . مودب . -امثال : آدم از کوچکي بزرگ ميشود ; خضوع و فروتني سبب بزرگي مرد شود. آدم به آدم بسيار ماند ; آنکس نيست که گمان برده ايد. آدم به آدم مي رسد ; مردمان بايد بيکديگر مدد و ياري دهند. آدم به آدم ميرسد کوه بکوه نميرسد ; هرچند سالها يا مرحله ها از يکديگر دور بوديم و اميد ديدار نداشتيم اکنون باز يکديگررا ديديم . آدم با آدم خوش است ; لذت حيات در معاشرت و خلطه و آميزش است . آدم با کسي که علي گفت عمر نميگويد ; نفاق پس از اتفاق نيکو نباشد. آدم بدحساب دو بار ميدهد ; بدمعاملگي موجب زيان و خسران است . آدم بي اولاد پادشاه بي غم است ; پرورش و تربيت اولاد سخت دشوار باشد. آدم تا کوچکي نکند بزرگ نشود ; خضوع مايه رفعت قدر و بزرگي است . آدم حسابش را پيش خودش ميکند ; از شرمگني و حجب ديگران استفاده سوء نبايد کردن . آدم دو بار به اين دنيا نمي آيد ; بايد از لذات حيات هرچه بيشتر تمتع برد. آدم دو دفعه نمي ميرد ; گاه دفاع از حق و حقيقتي رعب و هراس ناسزاوار است . آدم که از زير بته بيرون نيامده است ; همه کس را اقربا وخويشان باشد. آدم لخت کرباس پهنادار خواب بيند ; اميد و طمعي نابجاست . آدم مال را پيدا ميکند، مال آدم راپيدا نميکند ; از صرف مال در جاي خويش دريغ ومضايقت سزاوار نيست . آدم نترس سر سلامت بگور نميبرد ; ناپروائي و بي باکي سبب مرگ و هلاکت تواند بود. آدم ندار را سر نميبرند ; المفلس في امان اللّه . آدم نفهم هزار من زور دارد ; نادان غالباً در آنچه نداند ستيز و لجاج کند. آدم نميداند بکدام سازَش برقصد ; هر ساعت رايي ديگر دارد. آدم يک بار پايش بچاله ميرود ; از مصائب پند گيرند. آدم يک دفعه ميميرد ; ترس و هراس از مرگ سزاوار شجعان نيست . همانقدر که آدم بد هست آدم خوب هم هست ; همه مردمان را ذمائم اخلاق نباشد. |
|