حيواني است که آنرا بعربي حمار اهلي گويند. اگر کسي را عقرب گزيده باشد، بايد که به آواز بلند بگوش خر بگويد که مرا عقرب گزيده است و واژگونه بر او سوار شود تا درد زايل گردد و همان جاي خر بدرد آيد که عقرب آن کس را گزيده است و اگر پوست پيشاني خر را بر کودکي بندند که مي ترسد، ديگر نترسد و اگر مصروع با خود نگاه دارد شفا يابد. (از برهان قاطع). حيواني چارپا کوچکتر از اسب که گوشهاي دراز دارد.(از ناظم الاطباء). حمار; درازگوش . (از جهانگيري ) (از رشيدي ) (از لسان العجم ). الاغ . خر از گروه پستانداران سم داريست که سم آنها بي شکافست . دست و پاي اين حيوان نسبتاً باريک و بلند و سم آن کوچک مي باشد موي خر معمولاً خاکستريست و خط پشت اين حيوان با باند ديگري متقاطع ميشود و در روي شانه هاي وي چليپايي تشکيل مي دهد. گوشهاي خر دراز و دم آن باريک است و بسر آن يک دسته مو قرار دارد. زانوان اين حيوان غالباً داراي باندي رنگي باريک و مخطط است ، ولي با اين همه رنگ خرهامختلف مي باشد. هر خر را چون اسب دوازده دندان آسيا و شش دندان پيشين و دو انياب بهر فک است . درازي قد اين حيوان بر حسب آب و هوا و نژاد فرق مي کند و اندازه آن از بين دو گوش تا ابتداي دم معمولاً 40/1 متر تا45/1 متر و بلندي آن در قسمتهاي مختلف بدن بين 35/1تا 108/1 متر است . سر خر بزرگ و پهن و گرده آن پايين تر و در امتداد خطي راست تا ترک مي باشد. سينه اين حيوان جمع و کوچک است و همين امر موجب ميشود که دو دست خر بگاه راه رفتن يکي بر ديگري سبقت گيرد. قسمت برجسته و خاردار مهره هاي ستون فقرات خر خيلي بزرگ و بر اثر آن ، پشت خر تيز مي باشد. طول عمر اين حيوان بين سي تا چهل سال است ، ولي سن متوسط آن از 15 تا 18 سال تجاوز نمي کند. دوره خردي خر معمولاً سه تا چهار سال و دندانهاي آن بسيار شبيه بدندانهاي اسب و يکي ازوسائل تشخيص سن آن مي باشد. دوره بارداري خر ماده 364 روز است و پس از اين مدت ، خر ماده کره خري بوجود مي آورد. از آميزش خرنر و ماديان قاطر و از اختلاط بسيار نادر خر ماده و اسب نوعي حيوان بوجود مي آيد که آنرا بفرنگي باردو (todraB) مي گويند. صداي خر را عرعر واز آن اسب را شيهه مي نامند. به احتمال اقرب بيقين خر وحشي نوبه اصل خرهاي اهلي و اهلي کردن خر ظاهراً پيش از اهلي کردن اسب بوده است . ابتداء خر در جنوب غربي آسيا و مصر اهلي شد چه ما در آثار قديم مصريان شکلهايي از خر مي بينيم . بهرحال نوع خر پس از آنکه در جنوب غربي آسيا و مصر اهلي شد، بيونان و از آنجا ايتاليا و اسپانيا رفت و بعدکشورهاي شمالي اروپا آنرا بکار بردند و از طريق اسپانيا راه آمريکا در پيش گرفت . اين حيوان بر اثر درازي پشت و مقاومت و قناعت و سلامتي خود بارهاي سنگين حمل مي کند و از آن استفادات بسيار شده است . خر ماده گرچه از حيث قدرت ضعيف تر از خر نر است ، ولي چون قاطر کار ميکند و بر اثر شير و کره (بچه ) خود نفعي سرشار بصاحبان خود مي رساند شير خر ماده از حيث کيفيت بسيار شبيه بشير زن آدمي است . دوره بلوغ و کاربري خر مدت زيادي از عمر او را مي گيرد و آن نسبت بدوره بچگي اين حيوان تا حدي مي باشد. يونانيان و ايرانيان از خر در لشکرکشيها و راه پيماييهاي نظامي استفاده بسيار مي کردند. مصريها چون شکل «تيفون » - خداوند شر- را بشکل خر مي ديدند، از خر تنفر داشتند. ولي بجز اين مورد استثنائي خر همواره در نزد ملل شرق محبوب و صاحب ارج وقيمت بوده است . در کتاب مقدس از خر بارها صحبت رفته و فک يک خر موجب آن زورآزمايي هاي شمشون در جنگ فلسطيني ها شده است . خر ماده بالام سر از راه رائض خود کشيد و براه خود رفت و مسيح سوار بر خر ماده کره دار فاتحانه به اورشليم پا گذارد. رومي ها در تربيت خر کوشا بودند و يک سناتور رومي دوهزار فرانک را در مقابل قيمت يک خر داد:
چو پيش آرند کردارت بمحشر
فروماني چو خر در بين شلکا.
رودکي .
ساده دل کودکا مترس اکنون
نزديک آسيب خر فکانه کند.
ابوالعباس .
نداني اي بعقل اندر خر کنجد بناداني
که با نرشير برنايد سترون گاو ترخاني .
غضايري .
دهقان بي ده است و شتربان بي شتر
پالان بي خراست و کليدان بي تزه
لبيبي .
ژاژ داري تو و هستند بسي ژاژخران
وين عجب نيست که تازند سوي ژاژ، خران .
عسجدي .
در وقت ... خري زين کردند و برنشستم و براندم ، البته که ندانستم که کجا مي روم . (تاريخ بيهقي ).
پند چه دهي و چه گويي سخن حکمت و علم
اين خران را که چو خر يکسره از پند کرند.
ناصرخسرو.
هست مامات اسب و بابا خر
تو مشو تر چو خوانمت استر.
سنايي .
خر اگر در عراق دزديدند
پس تو را چون به يزد و ري ديدند.
سنايي .
که فرمايدت کآشناي خسان شو
که گويد که هرّاي زر بر خر افکن .
خاقاني .
مر ترا مي گويد آن خر خوش شنو
گر نه اي خر اين چنين تنها مرو.
مولوي .
مسکين خر اگرچه بي تميز است
چون بار همي برد عزيز است .
سعدي .
گفتا خر خود بگيررفتي
اينک خر گمشده که گفتي .
اميرحسيني سادات .
-از خر افتادن ; کنايه از مردن . از عالم رفتن . (برهان قاطع):
بهندوستان پيري از خر فتاد
پدرمرده اي را بچين گاوزاد.
نظامي (از آنندراج ).
- کنايه از بي وقر شدن . (از آنندراج ).
-از خر فکندن ; کنايه از فريفتن:
دمدمه ايشان مرا از خر فکند
چند بفريبد مرا اين دهر چند.
مولوي .
-بار بر خر نهادن ; رفتن . (يادداشت بخط مولف ):
بگوش اندر همي گويدت گيتي بار بر خر نه
تو گوش دل نهادستي بدستان نهاوندي .
ناصرخسرو.
-بر خر خود سوار شدن ; کنايه از رسيدن بمقام است .
-بر خر خود نشانيدن کسي را ; او را بپايگاه پست اولين او بازگردانيدن:
يارب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاين همه ناز از غلام ترک و استر مي کنند.
حافظ.
-پل خربگيري ; محل امتحان . جايي که از آن گريختن ميسر نباشد.
چو خر در خلاب ماندن ; واماندن:
از هيبت تو فتنه چو بر جسته بر کمر
وز صورت تو خصم چو خر مانده در خلاب .
کمال الدين اسماعيل .
-چو خر در گل خفتن ; واماندن:
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت .
مولوي .
-چو خر در گل فروماندن . رجوع به چو خر در گل ماندن شود:
چو مهرنامه بگشاد و فروخواند
چو پي کرده خر اندر گل فروماند.
(ويس و رامين ).
- چو خر در گل ماندن:
بديناري چو خر در گل بمانند
ور الحمدي بخواهي صد بخوانند.
سعدي (گلستان ).
-چو خر در وحل ماندن ; واماندن:
سمند سخن تا بجايي براند
که قاضي چو خر در وحل بازماند.
سعدي (بوستان ).
-چو خر در يخ ماندن ; واماندن:
بس کساکاندر گهر و اندر هنر دعوي کند
همچو خر در يخ بماند چون گه برهان بود.
فرخي .
-خر خود را از پل گذراندن ; با عدم اعتنا و اعتداد بخواهش و نفع ديگران بسود يا غرض خويش رسيدن . (از امثال و حکم دهخدا).
-خر دادن وخيار ستدن ; چون گولان گراني را به ارزاني بدل دادن:
مال دادي بباد چون تو همي
گل بگوهر خري و خر بخيار.
سنائي .
بس خفتي کنون سر برکن از خواب
خري خيره مده بستان خياري .
سنائي (از امثال و حکم دهخدا).
- خر در خلاب راندن:
دماغ ما ز خرد نيستي اگر خالي
نرانده ايمي گستاخ وار خر بخلاب .
سوزني .
انوري آخر نميداني چه مي گويي خموش
گاو پاي اندر ميان دارد مران خر در خلاب .
انوري .
گو بعم زاد ازکجا برخاستت آخر بگو
همچنين بي موجبي اين دشمني ها با منت
بيهده خر در خلاب قصه من رانده اي
کافرم گر نفکنم گاو هجا در خرمنت .
انوري (از امثال و حکم دهخدا).
-خر عيسي ; زاهد خلوت نشين . (از ناظم الاطباء).
-خر کريم را نعل کردن ; رشوه دادن . (از امثال و حکم دهخدا).
-خر نر ; خر نرينه . مقابل ماچه خر. کنايه از آدم کم عقل قوي جثه .
-سرخر ; مزاحم . يار ناموافق با ديگران .
-سرخر شدن ; مزاحم شدن . موافق با امري نشدن .
-کله خر ; مزاحم . آنکه وجودش زايد مي نمايد.
-محشر خر ; کنايه از شلوغي و درهم برهمي عظيم .
-نره خر ; فحشي است که به آدمي قوي جثه و بي فکري دهند.
-امثال :
آمدن خر لنگ و بار کردن قافله ; درباره کسي مي گويند که بمقصد نرسيده مقصد از او دور ميشود، کسي که همواره در پس است .
از اسب فرودآمد و بر خر نشست . (از جامع التمثيل ); تنزل کرد. از دعوي نابجاي ويش بازآمد.
از خر بگو ;در وقت سوال از حال دشمن و بدخواه .
از خر شيطان پياده شو ; از اين کار خطرناک دست بکش .
از خر شيطان فرودآي ; رجوع به از خر شيطان پياده شو، شود.
از خر مي پرسند چهارشنبه کي است ; اگر مساله اي از جاهلي سوال کنند، اين قول را آرند.
اگر براي هر خري بخواهند آخور بندند بايستي از اينجا تا کناره گرد آخور بست ; هر کسي قابل احترام نيست .
اگر خر نمي بود قاضي نمي شد . (از ميرعبدالحق); مثلي دشمن گونه براي تخطئه قضات .
چه خرم بگل مانده است که ...; اين را در جايي گويند که بکسي اجبار انجام عملي کنند، او در جواب گويد: چه خرم بگل مانده است که ... .
حلوا نخورد چو جو بيابد خر .
ناصرخسرو.
خر آخر خود را گم نمي کند . (از امثال و حکم دهخدا).
خر آسياست ; راه خود را مي داند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر است و يک کيله جو ; در وقتي که وضع بد مالي کس بهبود نيابد.
خرآميزي که تا سبزي برويد:
مثال من چنان آمد که گويد
خرآميزي که تا سبزي برويد.
(ويس و رامين ).
خران را کسي در عروسي نخواند
مگر وقت آن کآب و هيزم نماند.
نظامي .
خر ارجل ز اطلس بپوشد خر است
نه منعم بمال از کسي بهتر است .
؟ (از امثال و حکم دهخدا).
خر از کفه دور:
بارها گفته ام خر از کفه دور
خر بقايي مکن بگرد آخر [ کذا ] .
انوري .
نظير: دست خر کوتاه . (از امثال و حکم دهخدا).
خر از گاو فرق نمي کند ;در نهايت ناداني است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر از لگد خر رنجه نمي شود ; هر دو از پس هم بر مي آيند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر از يکسو بز از يکسو . (از امثال و حکم دهخدا).
خر اندر وحل ماند و بار اوفتاد
مرا با تو دشوار کار اوفتاد.
اديب نيشابوري (امثال و حکم دهخدا).
خرباربر به که شير مردم در .
سعدي .
نظير:
مسکين خر اگرچه بي تميز است
چون بار همي برد عزيز است .
سعدي (امثال و حکم دهخدا).
خر ببازار ري فراوان است
باخبر باش تا تنه نخوري .
نشاطي خان (از امثال و حکم دهخدا).
خر به بوسه و پيغام آب نمي خورد ; اينجا سختي و زور بکار است . (از امثال و حکم دهخدا).
خربخراسان بردن ، نظير: زيره بکرمان بردن است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر بخر بيند آب بگندش آيد . رجوع شودبه آلوچه بالو... . (از امثال و حکم دهخدا).
خر بخيار دادن . رجوع به خر دادن شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خر بر آن آدمي شرف دارد
که چو خر ديده بر علف دارد.
نظامي (از امثال و حکم دهخدا).
خر بر آن آدمي شرف دارد
که دل مردمان بيازارد.
سعدي .
خر براه جو بميرد شهيد است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر برهنه را پالان نتوان گرفت . رجوع به از برهنه پوستين ... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خر بسفارش آب نمي خورد ; بايد در کارها خود اقدام کرد و با سفارش به اين و آن گفتن کار پيش نمي رود.
خر بود خادمي ولي کاهل
که بکار اندرون بود منبل .
سنائي .
تعبير و گزاره روياي خر خادم کاهل باشد . (از امثال و حکم دهخدا).
خر بيار و باقلي بار کن :
باقالا بار کردنت هوس است
پيش کن خر که کار زين سپس است .
دهخدا.
نظير: خر بيار و معرکه بار کن .(از امثال و حکم دهخدا).
خر بيار و معرکه بارکن . نظير: خر بيار و باقلي بار کن ... . (از امثال و حکم دهخدا).
خر بي يال و دم ; مردي نهايت احمق. (از امثال و حکم دهخدا).
خر پايش يک بار بچاله مي رود . (از امثال و حکم دهخدا).
خر پير و افسار رنگين . (از امثال و حکم دهخدا).
خر پيشکشي دندانش را نمي شمارند ; بمقدار تحفه و هديه نگاه مي کنند.
خر پيشين خر پسين را پل بود ; از عَثرت يا غرق خر پيشين خر پسين عبرت گيرد:
قياسي گيراز اينجا آن و اين را
خر پيشينه پل باشد پسين را.
ناصرخسرو.
رفتند بجمله يارکانت
ببسيج تو راه را هلاهين
زيرا که پل است خر پسين را
در راه سفر خر نخستين .
؟
خرت ار نيست گو شعير مباش .
سنائي (از امثال و حکم دهخدا).
خرت بسته به ، گرچه دزد آشناست . (از امثال و حکم دهخدا).
خر تب مي کند ; بالاپوشي ستبر و گنده و فصل گرم است . (از امثال و حکم دهخدا).
خرت را بران ; به استهزا يا توبيخ بسرزنش و عيب جويي ديگران محلي منه و نفع و يا لذت خود را حاصل کن . (از امثال و حکم دهخدا).
خر تو خر است ; بي نظمي و هرج و مرجي تمام است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر چه داند بهاي قند و نبات ، نظير: خر چه داند قيمت نقل و نبات . (از امثال و حکم دهخدا).
خر چه داند قيمت نقل و نبات ، نظير: شبه فروش چه داند بهاي در ثمين را، قيمت زعفران چه داند خر، گاو لوزينه چه داند، لايق هرخر نباشد زعفران ، لوزينه به گاو دادن از کون خريست ،بر بهيمه چه سنبل چه سنبله : لاتطرح درافي اقدام الکلاب :
جگرفروش چه ميداند
قدر و بهاي لعل درخشان را.
قاآني (از امثال و حکم دهخدا).
خرچي خبر در ده چه خبر ; بمزاح اي سخن چين خبر نو چه داري . (از امثال و حکم دهخدا).
خر خالو را شناخت ; بموضوع پي برد، بمطلب راه يافت . از جامع التمثيل . (از امثال و حکم دهخدا).
خر خالي يرقه مي رود . از شاهد صادق. (از امثال و حکم دهخدا).
خر خرابي ميرساند گوش گاو را مي بُرند ، نظير: خر خرابي مي کند از چشم گاو مي بينند.
گنه کرد در بلخ آهنگري
بششتر زدند گردن مسگري .
؟ (از امثال و حکم دهخدا).
خر خرابي مي کند از چشم گاو مي بينند ، نظير: خر خرابي مي رساند گوش گاو را مي برند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر خسته خداوند ناراضي . (از امثال و حکم دهخدا).
خر خفته جو نمي خورد . (از امثال و حکم دهخدا).
خر خواجه خرمن خواجه . (از امثال و حکم دهخدا).
خر خو بيند که غرقه شد پالانگر
گويند گرفت يار تو يار دگر
از رشک همي گويند اي جان پدر
جانا تو بگفتگوي ايشان منگر...
فرخي .
مصراع چهارم اين رباعي در نسخه هايي که در دسترس بود «خر درفکند غرقه چو شد پالانگر»ضبط شده است و تصحيح قياسي نيز چندان دلپسند نيست ، ولي بر حسب ظني قوي مصراع مزبور بايد چيزي باشد شبيه به اين حدس ، سلمان ساوجي گويد:
نمايند هر شب خران را بخواب
که پالانگران را ببرده ست آب .
(از امثال و حکم دهخدا).
خر خود را سوارند ; کنايه از اينکه به فکر خودند.
خر داده و زر داد و سر هم داده .
(نفثة المصدور زيدري از امثال و حکم دهخدا).
خر داغ مي کنند کبابي در کار نيست و در معني مثلي ; طمعي بي جا است . (از امثال و حکم دهخدا).
خردجال ظهور کرده است ; ازدحام و جنجالي عظيم است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر ديزه است ; مرگ خود را خواهد براي زيان صاحبش .
خر را با خور مي خورد مرده را با گور .
خر را با نمد داغ مي کند ; نهايت اهل مکر و حيله است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر را بزدن اسب نتوان کرد . (از امثال و حکم دهخدا).
خر را جايي مي بندند که صاحب خر راضي باشد ; بر خلاف ميل صاحب غرض و نفع ارتکاب عملي ناسزاوار باشد. (از امثال و حکم دهخدا).
خر را چو تب گرفت بميرد باتفاق
(اي هجو من ترا چو تب تيز محرقه ).
سوزني (از امثال و حکم دهخدا).
خر را در فلان کوي گم کرده است :
من و معشوق و مي و رود و سر کوي سرود
بسر کوي سرود است مرا گم شده خر.
فرخي (از امثال و حکم دهخدا).
خر را سرباز ميکشد جوان را ماشااللّه ; با تحسين و آفرين ابلهان را بکارهاي صعب وامي دارند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر را که به عروسي مي برند براي آبکشي است . رجوع به «خرکي را به عروسي خواندند» شود.
خر را گم کرده پي نعلش مي گردد . (از امثال و حکم دهخدا).
خر رفت و رسن برد . تمثل:
نبرد دل مرا همي فرمان
دل چو خر شد ز دست برد رسن .
فرخي .
ما سروپاي يکي چنبروار
خرما خسته و بگسسته رسن .
سنائي .
واز عاشقي پرهيز کن که خردمندان از عاشقي پرهيز توانند کردن از آنکه ممکن نگردد که به يک ديدار کسي بر کسي عاشق شود; نخست چشم بيند، آنگاه دل بپسندد و چون دل را پسند اوفتاد و طبع بدو مايل گشت ، آنگاه دل متقاضي ديدار دوم باشد. اگر تو شهوت خويش را در امر دل کني و دل را متابع شهوت گرداني باز تدبير آن کني که يک بار ديگر او را بنگري . چون ديدار دو بار شود ميل طبع نيز بدو مضاعف شود و هواي دل غالب تر گردد، پس قصد ديدار سيم کني چون بار سيم ديدي و در حديث آمدي و سخن گفتي و جواب شنيدي . مصراع :
خر رفت و رسن برد بيا تا بيني .
پس از آن اگر خواهي که خويشتن رانگاه داري نتواني که کار از دست تو گذشته باشد. (از قابوسنامه ). رجوع به منگر اندر بتان ... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خررنگکن است ; منسوجي بي ارز است ليکن رنگي خوش و چشم فريب دارد. (از امثال و حکم دهخدا).
خر رو بطويله تند ميرود ; هر کس رو به آسايش دارد. هر کسي براي آسايش خود تلاش مي کند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر سوار خمره شده ; کودکان را گاهي از روي مهر بر دوش گيرند و چون مردي بزرگ بر دوش ديگري سوار شود، بمزاح واستهزاء اين جمله را بدو گويند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر سواري را حساب نمي کند ; گويند: ملانصرالدين را ده خر بود. روزي بر يکي از آنها سوار شد و خران خويش را شمردن گرفت ، چون مرکوب را بحساب نمي آورد شمار نه برآمد. سپس پياده شده شمار کرد، شمار درست و تمام بود. چندين بار در سواري و پيادگي عمل تکرار يافت . عاقبت پياده شد و گفت : سواري به گم شدن يک خر. (از امثال و حکم دهخدا).
خرسواري عيب ، از خر زمين خوردن دوعيب ; ارتکابي نابجا بود و اينک ناتمام گذاشتن آن نيز بر ضعف و ناتواني دليل کند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر سياه خر سياه است ; چون غالباً بينندگان تمييز نيک از بد نکنند خريدن نوع اعلاي چيزي ضرور نيست و با آنچه که تنها در رنگ و شکل شبيه به آن باشد، اکتفاء توان کرد. (از امثال و حکم دهخدا).
خر سي شاهي پالان دوهزار . رجوع به آفتابه خرج لحيم است شود. (ازامثال و حکم دهخدا).
خرش از پل گذشت ; چون کارش بياري من يا ديگري به انجام رسيد، اکنون بياري دهندگان وقعي و مکانتي ننهد. (از امثال و حکم دهخدا).
-خرش افتادن ; کسي را پيشامدي ناگوار روي دادن:
واکنون کافتاد خرت مردوار
چون ننهي بر خر خود بار خويش .
ناصرخسرو (از امثال و حکم دهخدا).
-خرش به گل ماندن يا افتادن ;واماندن . ناتوان شدن:
آنجا که براقعزم رانده
افتاده خر مسيح در گل .
سلمان ساوجي (از امثال و حکم دهخدا).
شکر کن تا نايدت از بد بتر
ورنه ماني ناگهان در گل چو خر.
مولوي .
-خرش در گل افتادن . رجوع به خرش بگل افتادن شود.
-خرش در گل ماندن . رجوع به خرش بگل ماندن شود.
خرش کن افسار بيار سرش کن ; با تملق و مزاح گويي حاجت خويش را از او توان برآورد. (از امثال و حکم دهخدا).
خرش کن و بارش کن . رجوع به خرش کن افسار بيار سرش کن شود.
خر عيسي به آسمان نرود; تنها با بستگي و انتساب به بزرگي بزرگ نتوان شد. (از امثال و حکم دهخدا).
خر عيسي گرش بمکه برند
چون بيايد هنوز خر باشد.
(از امثال و حکم دهخدا).
خرک سياه بر در است ; گويند روزي امير خلف السجزي بشکار رفته بود و بر شکل ترکان کلاه کج نهاده و سلاح بربسته ، ناگاه از حشم جدا شد. مردي را ديد دراعه بسته وبر خري سياه نشسته ، امير بر وي سلام کرد. آن مرد جواب داد. امير پرسيد: از کجايي ؟ گفت : از بلخ ، گفت : کجامي روي ؟ گفت : به سيستان به نزد امير خلف که شنيده ام که او مردي کريم است و من مردي شاعرم و نام من معروفي است . شعري گفته ام چون در بارگاه او برخوانم از انعام او نصيب يابم . گفت : آن قصيده برخوان تا بشنوم . چون برخواند، گفت : بدين شعر چه طمع مي داري ؟ گفت : هزار دينار. گفت : اگر ندهد؟ گفت : پانصد دينار. گفت : اگر ندهد؟ گفت : صد دينار. گفت : اگر ندهد؟ گفت : آنگاه تخلص شعر بنام خرک سياه خود کنم . امير بخنديد و برفت چون بسيستان آمد، معروفي بخدمت او آمد و شعر ادا کرد. امير را بديد و بشناخت ، اما هيچ نگفت و چون قصيده تمام بخواند، امير پرسيد که از اين قصيده چه طمع داري از من ؟ گفت : هزار دينار. گفت : بسيار باشد، گفت : پانصددينار. امير همچنين مدافعت مي کرد تا بصد برسيد. امير گفت : بسيار باشد، گفت : يا امير خرک سياه بر در است . امير خلف بخنديد و او را انعامي نيکو بداد و اين گفته مثل شد که خرک سياه بر در است . (از حاشيه نسخه خطي احياء العلوم از امثال و حکم دهخدا).
خر که جو ديد کاه نمي خورد. (از امثال و حکم دهخدا).
خر که يک دفعه پايش بچاله رفت ديگر از آن راه نمي رود. (از امثال و حکم دهخدا).
خرکي بار کرده است ; بيش از حد خورده و از آن روي سنگين شده و بتعجب افتاده است . (از امثال و حکم دهخدا).
خرکي را بعروسي خواندند
خر بخنديد و شد از قهقهه سست
گفت من رقص ندانم بسزا
مطربي نيز ندانم بدرست
بهر حمالي خوانند مرا
کآب نيکو کشم و هيزم چست .
خاقاني .
نظير:
خران را کسي در عروسي نخواند
مگر وقت آن کآب و هيزم نماند.
نظامي .
خر را که به عروسي مي برند براي خوشي نيست براي آبکشي است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر گايم و نر گايم و آنگاه چنين
(... ويحک که ترا بارخدا اينهمه خر کرد).
قاآني (از امثال و حکم دهخدا).
خرکچي روز جمعه از کوه سنگ مي آورد; ضعفا و زيردستان را هيچگاه آسايش نيست . (از امثال و حکم دهخدا).
خر گنگ بهتر از گويا. (اگر خري دم از اين معجزه زند که مراست دمش ببند که ...) خاقاني (از امثال و حکم دهخدا).
خر ما از کرّگي دم نداشت ; از بيم زياني بزرگتر از دعوي خسارت پيشين گذشتم .(از امثال و حکم دهخدا):
خر مانده کز ريش نالان بود
چه سود ار ز ديباش پالان بود.
(چو کاهل بود ناقه در خاستن
چه بايد بخد خالش آراستن ).
اميرخسرو (از امثال و حکم دهخدا).
خرم (يا) خرش بگل نمانده است ، من مجبور با اين کار نيستم .(از امثال و حکم دهخدا).
خرم تويي گاوم تويي گوسفندم تويي ; گويند: حسينقلي خان بختياري را ظل السلطان پسر ناصرالدين شاه حکمران اصفهان بمهماني بشهرآورد. و بسيار تجليل مي کرد. روزي که حکمران و ميهمان با جمعي از شهر در تالار حکومتي نشسته بودند، لري سر و پا برهنه وارد شده و سلام گفت : خان سر برداشت و خشمگين گفت : براي چه بشهر آمده اي ؟ گفت : آمده ام ترا زيارت کنم . خان گفت : احمق! خر و گاو و گوسفند خود را رها کردن و چندين فرسخ پياده بديدن من آمدن چه ضرورت دارد؟ گفت : اي خان ... (از امثال و حکم دهخدا).
خر مرد و خبر ماند:
زآن هر دو خر لاشه يکي گم شد ناگاه
آمد خبر مرگش خر مرد و خبر ماند.
سوزني (از امثال و حکم دهخدا).
خر ملانصرالدين ايام هفته کار مي کرد و روز جمعه مي رفت به سنگکشي ; کنايه از عدم آسايش ضعيفانست .
خرم ميزي که تا سبزي برآيد. تمثل:
گذاره شدت عمر و تو چون ستوران
جهان را بر اميدها مي گذاري
بهاران بر اميد ميوه خزاني
زمستان بر اميد سبزه بهاري .
ناصرخسرو (از امثال و حکم دهخدا).
خر ميان ده است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر ناخنکي صاحب سليقه مي شود; «از ناخنک زدن ، از خوردنيهاي دکان بي اداي قيمت اندکي بدهان گذاشتن و ناخنکي عامل آن ». و از «سليقه » به گزيني اراده کنند و مراد اولي مثل آنکه چون خري از دکان تره بارفروشي چيزي ربودن خواهد غالباً سبزي يا ميوه گرانبهاتر را ربايد و در نظاير مورد مستعمل است . (از امثال وحکم دهخدا).
خر نبينند و بپالان برزنند.
مولوي .
رجوع به از هر طرف که رنجه شوي ... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خر نداري چه ترسي از خرگير.
سنائي .
رجوع به آسوده کسي ... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خر نيستم خر بينم ; در جواب کسي گفته اند که گويد: خر هستي .
خر نيستم که چشمم به آب و علف باشد. رجوع به خر بر آن آدمي ... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خر نمي خورد; کنايه از بدي و فساد چيزيست خاصه ميوه .
خر و اسب را که هر يکي بندند اگر همبو نشوند همخو شوند يا اگر همرنگ نشوند همخوشوند. رجوع به آلوچو بالو... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خر وامانده معطل يک چشه است ; ازمعطل منتظر و مترصد اراده کنند و چشه کلمه اي است که چاروداران خران را به آن از رفتن و حرکت بازدارند. (ازامثال و حکم دهخدا).
خرو گاو را بيک چوب ميراند; رعايت مقام ها و مرتب ها رانمي کند:
نه هر خر را بچوبي راند بايد
نه هر کس را بنامي خواند شايد.
(ويس و رامين ).
بار گوناگونست بر پشت خران
هين بيک چوپ اين خران را تو مران .
مولوي (از امثال و حکم دهخدا).
خر و گاو را مي زنند. (از امثال و حکم دهخدا).
خر همان خر است پالانش ديگر است يا پالانش عوض شده ; بمزاح لباس نو پوشيده است . بنابه استهزاء صاحب مقام و مرتبتي بلند شده است . (از امثال و حکم دهخدا).
خر هم خيلي زور دارد. تمثل :
لولا العقول لکان ادني ضيغم
ادني الي شرف من الانسان .
(از امثال و حکم دهخدا).
خريت بهره خداداد است ; مثلي عاميانه است که براي نسبت دادن حمق به کسي غالباً بمزاح گفته شده است . (از امثال و حکم دهخدا).
خريت نه تنها علف خوردنست ; مثلي است که براي حمق و بلاهت ديگري زنند.
خري را که تيمار خربنده گشت
سه جو در شکم به که سي من به پشت .
اميرخسرو (از امثال و حکم دهخدا).
خري زاد و خري زيد و خري مرد; در تمام عمر نادان و ابله بود. (از امثال وحکم دهخدا).
خريست که با هم امامزاده ساختيم . رجوع به امام زاده اي است که با هم ساختيم شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خر يک بار پاپش بچاله مي رود. رجوع به هر کسي انگشت خود... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خري کو شصت من برگيرد آسان
ز شصت وپنج من نبود هراسان .
؟ (از امثال و حکم دهخدا).
خري که از خري واماند يال و دمش را بايد بريد; بمزاح گويند: من ازتو عقب نمانم ، با تو برآيم . (از امثال و حکم دهخدا).
خري که ببام بردي فرود بايد آورد. رجوع به کسي که خري را بالا برد... شود. (از امثال و حکم دهخدا).
خري که چغندر نخورد چه مصرفش . (از امثال و حکم دهخدا).
دست خر کوتاه ; چون بخواهند کس بيقدري را از کاري بازدارند اين را گويند.
زبان خر را خرکچي ميفهد.
زبان خر را خلج مي داند.
سر خر و دندان سگ; چون «السن بالسن » اين دست راست بريده بجهت دست راست آن ديگري .
قربان خودم که خر ندارم
از کاه و جُوَش خبر ندارم .
نظير: هرکه بامش بيش برفش بيشتر.
قيمت زعفران چه داند خر، نظير:
خر چه داند قيمت نقل و نبات .
بر اين بر يکي داستان زد کسي
کجا بهره بودش ز دانش بسي ، که ... .
که خر شد که خواهد ز گاوان سرو
بيک بار گم کرد گوش از دو سو.
فردوسي (از امثال وحکم دهخدا).
لايق هر خر نباشد زعفران ، نظير:
لايق هر خر نباشد گوش خر.
مولوي .
مانند خر در گل فکندن:
وگرچه آتشم در دل فکندي
مرا مانند خر در گل فکندي .
(ويس و رامين ).
مثل خر; در مورد ابلهان بکار رود.
مثل خر آسيا; راه خود را بلد است . رجوع به «خر آسياست ...» شود.
مغز خر خورده ; در مورد ابلهان بکار رود.
مگر خر مي خريد; کنايه از ارزان خريست .
مگر خر مي فروشم ; در جواب کسي مي آيد که تقاضاي ارزان کردن قيمت چيزي کند.
مثل خر زخمي ; کنايه از بدبختي و ناراحتي است .
وضع طوري است که خر صاحبش را نمي شناسد; کنايه از شلوغي بسيار است . هرکه خر را بالا برد يا خر بر بام برد فرود نيز تواند آورد; درباره کسي گفته ميشود که کاري را انجام داده و از او خواهند که تدارک کار انجام شده کند. او چنين گويد: هرکه خري ندارد غمي ندارد. رجوع به قربان خودم که خر ندارم شود. هميشه خر خرما نمي افکند; هميشه کارها موافق ميل جريان نمي يابد.
گل تيره و چسبنده ته حوض و جوي مي باشد و به اين معني با تشديد ثاني يعني خرّ هم گفته اند. (از برهان قاطع) (ازناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از انجمن آراي ناصري ) (شرفنامه منيري ). رجوع به خرّ در اين لغت نامه شود:
دلش نگيرد زين کوه و دشت و بيشه و رود
سرش نپيچد زين آب گند و لوره و خر.
عنصري .
خرک طنبور و عود و قيجک و امثال آنرا نيز گويند و آن چوبکي باشد که در زير تارهاي سازهاي مذکور گذارند. (از برهان قاطع) (انجمن آراي ناصري ) (از فرهنگ جهانگيري ) (از ناظم الاطباء):
داني چرا خروشد ابريشم رباب
از بهر آنکه دائم همکاسه خر است .
کافي نجاري .
گاو عنبر برهنه تن پيوست
خر بربط بريشمين افسار.
خاقاني .
شخص بي عقل و احمق و نادان . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آراي ناصري ):
عالم شهر همين خواهد ليکن بزبان
بنگويد چو من خويله ديوانه خر.
فرخي .
مثل من بود بدين اندر
مثل زوفرين و از هر خر.
عنصري .
چون کنند از نام من پرهيز خران چون خداي
در مبارک ذکر خود گفتست نام بولهب .
ناصرخسرو.
شتر را چو شور و طرب در سراست
اگر آدمي رو نباشد خر است .
(بوستان ).
دين بدنيافروشان خرند يوسف را فروشند تاچه خرند. سعدي .
-خر گرفتن ; کسي را احمق فرض کردن . (از ناظم الاطباء).
-خر گير آوردن . رجوع به خر گرفتن شود. (از ناظم الاطباء).
لاي شراب . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (انجمن آراي ناصري ) (از آنندراج ). مزيد موخر براي بيان مبالغت ، چون :فرخاش خر، پرخاش خر بمعني پرخاشگر. (از فردوسي ). هر چيزي که در بدي و زشتي و ناهمواري و بزرگي و ناتراشيدگي بنهايت رسيده باشد، همچو: خرآس ، خرامرود، خربط، خرپشته ، خربيواز، خرتوت ، خرچال ، خرچنگ، خرسنگ، خرگاه ، خرمگس ، خرموش ، خرمهره : خرناي ، خر دشتي . (از برهان قاطع) (از انجمن آراي ناصري ) (از آنندراج ). بزرگي .درشت . (يادداشت بخط مولف ). کم ارزترين سوي قاب در قاب بازي:
با بخت تو بد خواه شتا لنگ غرض باخت
ليکن به نقيص غرضش اسب خر آمد.
سيف اسفرنگ.
-خر آوردن ; بدبخت شدن . (يادداشت بخط مولف ).
(نف مرخم ) خرنده . کسي که مي خرد. رجوع به مصدر خريدن در اين لغت نامه شود. از اين کلمه است ترکيبات زير: عتيقه خر، الماس خر، خانه خر، پارچه خر و امثال آن و حتي کلمه مرکب «بزخر» نيز در اصل از آن بوده است . هر يک از اين ترکيبات عليحده در لغت نامه مي آيد.