جانوري است کوچک و بالدار و پرنده که به تازي ذباب گويند. (ناظم الاطباء). ذباب . (زمخشري ) (ترجمان القرآن ). در اوستايي ، مخشي (پشه ، مگس ). پهلوي ، مگس ، مکس ، مخش (فقط در تفسير کلمات اوستايي ) بلوچي ، مکش ، مگيسک ، مهيسک (مگس ، پشه ). وخي ، مکس . منجي ، مغه . سانسکريت ، مکش ، مکشا ، مکشيکا . افغاني ، مچ (مگس ). شايد از مشک . در اوراق مانوي (پارتي )، مگس . کردي ، ميش ، مژ ، مش . زازا، ميس . گيلکي ، مگز . حشره اي است از راسته دوبالان داراي خرطومي که راس آن برجسته و اسفنجي است . دو چشم مرکب بزرگ و دو شاخک کوچک کوتاه و يک جفت بال دارد. پاهاي مگس به چنگال ها و بادکش هايي ختم مي شود. مگس با خرطومش هر چيز مايع را مي مکد و از آن تغذيه مي کند و بر روي زباله و کثافات تخم مي گذارد. (از حاشيه برهان چ معين ). نامي است که به عده فراواني از دوبالان داده اند. مگس هاي خانگي به علت آنکه بوسيله پايها وخرطومشان ناقل انواع ميکربها هستند بسيار زيان آورند. (از لاروس ). اسم فارسي ذباب است . (تحفه حکيم مومن ) (فهرست مخزن الادويه ). ابوجعفر. ابوحکيم . ابوالخدوش . ابومنية. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا):
او مرا پيش شير بپسندد
من نتاوم براو نشسته مگس .
رودکي .
ذباب مگس باشد و نوفل گويد مژه هاي چشم را نگذارد که بريزد. (الابنيه چ دانشکده ص 161). اگر بر آب روي خسي باشي و اگر در هوا پري مگسي باشي دل به دست آر تا کسي باشي . (خواجه عبداللّه انصاري ).
آمد شدن تو اندرين عالم چيست
آمد مگسي پديد و ناپيدا شد.
(منسوب به خيام ).
اللّه تعالي مگس را ضعيف آفريد و با ضعف وي وقاحت آفريد. (کشف الاسرار ج 1 ص 118). اگر آن وقاحت که در مگس است در شير بودي در زمين کس از زخم وي نرستي ... و با ضعف مگس وقاحت سزا بود. (کشف الاسرار ج 1 ص 118). هرون گفت ... اللّه مگس را از بهر چه آفريد؟ شافعي گفت ... خواري و بيچارگي ملوک زمين را. (کشف الاسرار ج 1 ص 118).
گرچه خوبي به سوي زشت به خواري منگر
کاندر اين ملک چو طاوس به کاراست مگس .
سنائي .
ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبين بر خوان
کجا کس انگبين دارد مگس بر گرد خوان دارد.
سنائي .
صوفيان در دمي دو عيد کنند
عنکبوتان مگس قديد کنند.
سنائي .
اما چون صورت طالع تمام کردم مگسي درآمد و بر حرف درجه طالع نشست ... (چهارمقاله چ معين ص 96).
علم اندر کش و با ريش مگس ران کردار
حمله کن بر مگسان سر خمهاي عصير.
سوزني .
تو بر زمانه نه آن پرگشاده سيمرغي
که خوابگاه مگس شايد آشيانه تو.
انوري (ديوان چ مدرس رضوي ج 2 ص 729).
استخواني طلبد جان هماي
که به صحرا مگسش نشناسد.
خاقاني .
گر خود مگس شوم ننشينم بر آن عسل
ترسم ز نيش چشم چو زنبور کافرت .
خاقاني (چ سجادي ص 564).
از سر تيغش که هست سبز چو پرّ مگس
کرکس گردون ز هول شاهپر انداخته .
خاقاني (ديوان چ سجادي ص 519).
نرسم در خيال تو چه عجب
که مگس در عقاب مي نرسد.
خاقاني .
نام و ناموس ملک را مگس همچو طاوس به کار آيد. (مرزبان نامه چ قزويني ص 156).
پشه خوان و مگس کس نشد
هرچه به پيش آمدش از پس نشد.
نظامي .
وصالي بي فراقي قسم کس نيست
که گل بي خار و شکر بي مگس نيست .
عطار (از امثال و حکم ص 1935).
مگس پنداشت کان قصاب دمساز
براي او در دکان کند باز.
عطار.
طاوس رخش چو کرد يک جلوه
عقلم چو مگس دودست بر سر زد.
عطار.
آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتيبان همي افراشت سر.
مولوي .
زآنکه نبود باز صياد مگس
عنکبوتان مي مگس گيرند و بس .
مولوي .
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بي صلاح و بي سلام .
مولوي .
چون به دنياي دون فرود آمد
به عسل در بماند پاي مگس .
سعدي (گلستان ).
پرستار امرش همه چيز و کس
بني آدم و مرغ و مور و مگس .
سعدي (بوستان ).
تو خواهي آستين افشان و خواهي روي درهم کش
مگس جايي نخواهد رفت از دکان حلوايي .
سعدي .
بنده خويشتنم خوان که به شاهي برسم
مگسي را که تو پرواز دهي شاهين است .
سعدي .
نيست مگس را چو ز همت سخن
با دو حرير است برهنه ز تن .
اميرخسرو.
نکنم رغبت دنيا که متاعي است قليل
شاهبازان به گه صيد نگيرند مگس .
ابن يمين .
طوطيان در شکرستان کامراني مي کنند
وز تحسر دست بر سر مي زند مسکين مگس .
حافظ.
اي مگس عرصه سيمرع نه جولانگه تست
عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري .
حافظ.
برآستان تو غوغاي عاشقان چه عجب
که هر کجا شکرستان بود مگس باشد.
حافظ.
آنجا که شکر بود مگس گرد آيد.
اثير اوماني (از امثال و حکم ص 1935).
مگس بر نجاست آدمي نيکوتر از آنک علما بر درگاه سلطان . (محمدبن سلمه از امثال و حکم ص 1729).
ديده کز نعمت ديدار نبودش بهري
مگسي بود که مهمان سر خواني بود.
وحشي .
رزق را روزي رسان پر مي دهد
بي مگس هرگز نماند عنکبوت .
صائب .
بهم بود غم و شادي اسير دنيا را
مگس دو دست به سر پاي در شکر دارد.
نظام استرآبادي (از امثال وحکم ص 1490).
-مثل مگس دست بر سر داشتن ; دست بر سر ماندن . دو دست بر سر زدن . (امثال و حکم ج 3 ص 1490).
-مگس آبي ; رجوع به ترکيب مگس گوشت شود.
-مگس اسپانيايي ; قانتاريداس . کانتاريد . ذراح . ذروح . ذراريح . رجوع به ذراريح و ذروح شود.
-مگس انگبين ; زنبور عسل . نحل . کبت . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). مگس عسل . مگس شهد: چون مگس انگبين و کرم پيله که به ديدار حقيرند وليکن از ايشان چيزها پديدار آيد عزيز و باقيمت . (نوروزنامه ). بدل او شوخ خانه مگس انگبين است . (ذخيره خوارزمشاهي ).
گر چه در اين فن يکي است او و دگر کس به نام
آن مگس سگ بُوَد و اين مگس انگبين .
خاقاني .
و رجوع به زنبور عسل ذيل زنبور شود.
-مگس پراندن ; رجوع به ترکيب بعد شود.
-مگس پرانيدن ; راندن مگس از اطراف خود.
- کنايه از کسادي بازار باشد. (برهان ).کساد بازار و بي رونقي آن . مگس پراني . (از آنندراج ). کساد بودن بازار. (ناظم الاطباء). رونق نداشتن و کسادبودن سر. خلوت بودن سر شخص : فلان پزشک چهار سال است مطب دارد، هنوز مگس مي پراند. (فرهنگ لغات عاميانه جمال زاده ). عاطل بودن . بيکار و معطل بودن . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا):
مصريان چون نپرانند مگس با دل تنگ
زهرنوشان تو گر کام به شکر ندهند.
ظهوري (از آنندراج ).
و رجوع به مگس پراني شود.
-مگس چراغ ; پروانه . چراغواره . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-مگس خر ; نُعَره .خرمگس . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به خرمگس شود.
-مگس خواب ; تسه تسه . مگسي است درافريقا در سواحل رود کنگو که سياه پوستان را مي گزد وبراي آنها خواب و دردها و فلج توليد مي کند که اگر معالجه نکنند منجر به مرگ مي شود. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام علمي اين حشره «گلوسين » است که از انواع حشرات دوباله و از طايفه مگسيان و از راسته زنده زايان به شمار مي آيد که در آفريقاي استوائي انواع فراواني از آن شناخته شده است و آن را تسه تسه هم مي نامند. و رجوع به تسه تسه در همين لغت نامه شود.
-مگس در توي پيراهن بودن ; از عالم خار در پيراهن بودن و خسک در بستر بودن ، کنايه از مخل و موذي شدن و باعث ايذاء بودن است . (از آنندراج ).
-مگس را در هوا رگ زدن ; کنايه از دچار عسرت و تنگدستي بودن . (از امثال و حکم ج 4 ص 1729):
چون قدم با شاه و با بگ مي زني
چون مگس را در هوا رگ مي زني .
مولوي (از امثال و حکم ايضاً).
چه عطا، ما بر گدايي مي تنيم
مر مگس را در هوا رگ مي زنيم .
مولوي (ايضاً).
-مگس راندن ; دور کردن مگس از جايي يا چيزي . مگس پرانيدن: چرب و شيرين روزگار بر مايده دنيا، بنده را مگس راندن نمي ارزد. (منشآت خاقاني چ دانشگاه ص 85).
چرب و شيرين خوانچه دنيا
به مگس راندنش نمي ارزد.
خاقاني .
بر خوان تو اين شکرکه مي بينم
بيفايده است مگس که مي راني .
سعدي .
و رجوع به ترکيب مگس پرانيدن شود.
-مگس سبز ; خشف . عنتر. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مگس گوشت شود.
-مگس سگ ; مگسي به رنگ سپيد مايل به سياهي که بر سگان نشيند و بگزد و گاه آدمي و ديگر جانوران را نيز نيش زند و جاي گزيدگي آن سخت بياماسد با خارشي دردناک . شَذا. ذباب الکلب . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). نوعي مگس است که بيشتر در بدن سگ و لاي موهاي اين حيوان يافت مي شود. از مگسهاي معمول سمج تر است وپوست را مي گزد و جاي نيش او دردناک مي شود و خارش مي کند و گاه موجب بروز بيماريهاي گوناگون مي شود و اين حشره را سگ مگس نيز خوانند. (فرهنگ لغات عاميانه جمال زاده ):
گرچه در اين فن يکي است او و دگر کس به نام
آن مگس سگ بود و اين مگس انگبين .
خاقاني
امروز که روزگار درگشت و بخت دانش برگشت بيدانجير کوتاه عمر که ثمرتش به مگس سگ ماند لاف بادانجيري مي زند. (منشآت خاقاني چ محمد روشن ص 13).
- آدم سمج و مبرم را به مگس سگ مانند کنند. (فرهنگ لغات عاميانه جمال زاده ).
-مگس شب تاب ; گي ستاره . کميچه . يراعة. حباحب . کرم شب تاب . ابوحباب . آتشيزه . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به شب تاب و کرم شب تاب ذيل ترکيبهاي کرم شود.
-مگس شهد ; زنبور عسل . نحل . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-مگس طلا ; مگس سبز که زرين نمايد. مِحظار.(يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-مگس عسل ; اسم فارسي نحل است . (تحفه حکيم مومن ). منج عسل . زنبور عسل . نحله . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-مگس گاو ; مگسي است خرد که بر روي و چشم گوسفند و گاو و خر و جز آن نشيند. (يادداشت به خطمرحوم دهخدا). هَمَجة. (زمخشري ).
-مگس گو ; قسمي مگس بزرگ. (از مقدمة الادب زمخشري از يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-مگس گوشت ; گونه اي از مگس که بزرگتر از مگسهاي معمولي است و رنگ بدنش آبي و متمايل به سبز مي باشد. اين گونه مگس بر روي گوشتها نشيند و از خون حيوانات زندگي مي کند. مگس آبي . مگس سبز. مشنج .
-مگس نحل ; زنبور عسل . مگس انگبين:
شربت نوش آفريد از مگس نحل
نخل تناور کند ز دانه خرما.
سعدي .
به نيشي از مگس نحل برنخواهد گشت
که نيش سابقه نحل انگبين دارد.
سعدي .
اينک عسلي دوخته دارد مگس نحل
شهد لب شيرين تو زنبورميان را.
سعدي .
چشمه از سنگ برون آرد و باران از ميغ
انگبين از مگس نحل و در از دريابار.
سعدي .
-امثال :
مگس چيزي نيست اما دل را چرکين مي کند . (امثال و حکم ج 4 ص 1729).
مگس حرام نيست ليکن دل به هم زند . (امثال و حکم ايضاً).
مگس مي پراند ; نظيرِ، خيابان گز مي کند. (امثال و حکم ايضاً). رجوع به ترکيب مگس پرانيدن شود.
زنبور عسل . نحل . منج . کبت:
دير است که تا جهان چنين است
بي نيش مگس کم انگبين است .
نظامي .
نيکمردي نه آن بود که کسي
ببرد انگبيني از مگسي .
نظامي .
آري تو خود چو از مگسي زاده اي به اصل
امروز نيز با مگسي آرميده اي .
اثيرالدين اخسيکتي (از تاريخ ادبيات صفا ج 2 ص 712).
بي نيش مگس به نوش شهدي نرسي
بي جان کنشي به نيک عهدي نرسي
ننهاده به جهد هيچ کس را ندهند
لکن به نهاده جز به جهدي نرسي .
اوحدالدين کرماني .
با جور رقيبان ز لبت کام که يابد
من ترک بگفتم که عسل را مگسانند .
اوحدي .
يک قسم غله هندي . (ناظم الاطباء). دانه آهني که بر لب بندوق باشد و تفنگچي وقت سر دادن نظر بر آن دارد و آن را قراول نيز گويند. (آنندراج ). گندمه و دگمه آهنين که بر لب توپ جهت نشانه رفتن مي باشد. (ناظم الاطباء). مگسک:
مگس چون به بندوق گرديد راست
بگفتش که بنماي دشمن کجاست .
نعمت خان عالي (از آنندراج ).
و رجوع به مگسک شود.