|
لغت نامه دهخدا
|
|
آوا : |
ع َ |
|
نوع لغت : |
ع مص |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
ده يک اموال را گرفتن . (از ناظم الاطباء): عشر القوم ; عُشر اموال آن قوم را گرفت . (از اقرب الموارد). ده يک بستدن . (تاج المصادر بيهقي ) (المصادر زوزني ). دهم حصه از چيزي گرفتن . (غياث اللغات ) (آنندراج ). يکي از ده گرفتن ، يا يک بر نُه زياده نمودن . (از منتهي الارب ) (از اقرب الموارد).ده بکردن . (تاج المصادر بيهقي ) (دهار). دهم قوم گرديدن : عشر القوم ; دهم آن قوم شد. (از منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). دهم شدن . (تاج المصادربيهقي ) (دهار). عُشَراء گرديدن ناقه . (از منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عُشَراءشود. بيست گردانيدن چيزي را، و آن نادر است . (از منتهي الارب ). |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع َ |
|
نوع لغت : |
ع عدد، ص ، اِ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
ده زن . (منتهي الارب ) (دهار). اسم است عدد ده را در صورتي که مضاف اليه آن مونث بود. (ناظم الاطباء). از اعداد مفرد اصلي است که با معدود مونث ، بدون تاء و با معدود مذکر با تاء تانيث بکار رود، و تمييز آن جمع و مجرور باشد: من جاء بالحسنة فله عشر امثالها (قرآن 6/160); کسي که نيکي بياورد پس او را ده چندان آن است . قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات (قرآن 11/13); بگو پس بياوريد ده سوره مثل آن که بربافته و دروغ باشد. و ليال عشر (قرآن 89/2); سوگند به شبهاي ده گانه . و واعَدْنا موسي ثلاثين ليلة و اتممناها بعشر (قرآن 7/142); و وعده داديم موسي را به سي شب و کامل کرديم آن را به ده . دهه : عشر اول محرم . عشر اول رمضان ; دهه اول آن . (يادداشت مرحوم دهخدا). -اصطرلاب عشر ; براي هر ده درجه در اصطرلاب معمول است . رجوع به اصطرلاب شود. هر ده آيه از قرآن مجيد. (ناظم الاطباء). ده آيت قرآن مجيد، که در زمان قديم رسم قاريان اين بود که شاگرد خود راهر روز ده آيت سبق ميدادند. (غياث اللغات ) (آنندراج ). نشان که بر سر ده آيت در قرآن کنند. (يادداشت مرحوم دهخدا): برگ بنفشه بخم ، چو پشت درم زن نرگس چون عشر در ميان مجلد.
منوچهري . نرگس ميان باغ تو گويي درم زنيست اوراق عشرهاي مجلد کند همي .
منوچهري . عشرهاي مصحف مجد تو را بيشتر بايد ز گردون لاجورد.
عمادي شهرياري . ثم يخطب خطبته الاخيرة بقراءة هولاء الاًّيات «يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم ... اءًلي تمام العشر». (سيره عمربن عبدالعزيز ص 213). -عشر زرين ; اشاره است به کلمه «عشر» که در حاشيه قرآنهاي قديم بخط زرين آن را بر سر هر ده آيت مي نوشتند. (از فرهنگ فارسي معين ). |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع َ ش َ |
|
نوع لغت : |
ع اِ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
جزء دوم اعداد مرکب عربي است چون احدعشر، يازده و اثناعشر، دوازده و تسعةعشر، نوزده . و گاهي در اعداد مفرد نيز بکار رود چون عشر کلمات ، يعني ده کلمه . (از ناظم الاطباء). |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع َ ش َ |
|
نوع لغت : |
اِخ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
قلعه اي است استوار در سرزمين اندلس از ناحيه شرق، از اعمال اشِقة، و آن ازآن ِ فرنگي ها است . (از معجم البلدان ). |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع ِ |
|
نوع لغت : |
ع اِ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
يک قطعه از هر چيزي که به ده قسمت شده باشد. (از اقرب الموارد). ده يک پاره چيز شکسته . (منتهي الارب ). قطعه اي که از قدح يا ديگ مي شکند، گوئي که آن قطعه اي است از ده پاره . ج ، اعشار. (از اقرب الموارد). مابين دو نوبت آب شتر که هشت روز باشد بدان جهت که روز اول و دهم آب دهند و به آب آمدن شترروز دهم باشد يا روز نهم . (منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). و بعد از عشر، نامي نيست جز عشرين ، و اگر درروز بيستم به آب برسند گويند «ظموها عشران » که آن هجده روز باشد. (از اقرب الموارد) (از منتهي الارب ). |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع ُ |
|
نوع لغت : |
ع مص |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
ده يک گرفتن از اموال کسي . (از منتهي الارب ). ده يک بستدن . (دهار). عَشر. و رجوع به عَشر شود. |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع ُ |
|
نوع لغت : |
ع اِ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
ده يک . (منتهي الارب ) (دهار). يک جزء از ده . (از اقرب الموارد). ده يوده ، يعني يک پاره از ده پاره هر چيزي . (ناظم الاطباء). ج ، عُشور. اعشار. (منتهي الارب ) (اقرب الموارد): سقراط اگر برجعت بازآيد عشري گمان بريش ز عشرينم .
ناصرخسرو. آن عطا کز ملوک يافته ام عشر آن وقت اهتزاز فرست .
خاقاني . همه اقرار کردند که آن جنس در حوصله ظنون نگنجد و خزانه قارون به عشر آن نرسد. (ترجمه تاريخ يميني ص 275). (اصطلاح فقه ) يک دهمي که به تمام محصولات زميني تعلق ميگرفت . در بين فقها اختلاف است در اين که کدام محصول از پرداخت عشر معاف است ، و نيز در مورد نصاب عشر ميان فقيهان اتفاق آراء وجود ندارد. نرخي که برحسب آن ميبايست عشر وصول شود مختلف و عبارت بود از نيم دهم ، يک دهم ، يک ونيم دهم و مضاعف عشر. بطور کلي در صدر اسلام از زمينهائي که با آب جاري مشروب ميشد يک دهم و از زمينهايي که با وسايل مصنوعي آبياري ميگشت نيم دهم بعنوان عشرميگرفتند، و مجوز اين عمل را ميتوان در معامله اي که حضرت رسول (ص ) با مردم «بيشه » کرد، سراغ نمود. معمولاً عشر را مسلمانان مي پرداختند. (فرهنگ فارسي معين ): دل به رصدگاه دهر بيش بها گوهريست دخل ابد عشر او فيض ازل کان او.
خاقاني . عاشقان را هر زمان سوزيدنيست برده ويران خراج و عشر نيست .
مولوي . مَکس ; عشر که در جاهليت در بازار از بايع ميگرفتند. (ناظم الاطباء). (اصطلاح فقه ) آنچه گرفته ميشد اززکات زمين قبول کنندگان اسلام و يا زميني که مسلم آن را احياء کرده بود. (يادداشت مرحوم دهخدا). ده يک زکاتي که از محصولاتي که زکات بر آنها تعلق ميگيرد گرفته ميشود بشرط آنکه محصولات مزبور بدون هزينه آبياري شود. (فرهنگ فارسي معين ). (ص ) ناقه اي که شير اندک فرودآيدش بي فراهم آمدگي . (منتهي الارب ). شتران که شير آنها بدون اينکه جمع شود، اندک فرودآيد. (از اقرب الموارد). |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع ُ ش َ |
|
نوع لغت : |
ع اِ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
سه شب از هر ماه که بعد از شب نهم آيد. (منتهي الارب ). سه شب از شبهاي ماه ،که پس از تُسَع واقع است . (از اقرب الموارد). هر نباتي را گويند که در وقت شکستن شاخ آن يا برکندن برگ آن شيري از وي برآيد. (برهان قاطع). نام رستنيي است که ثمر و ميوه آن را بعربي خرفع گويند که کاويشه باشد و عصفر نيز خوانند. و بعضي گويند نوعي از حرشف است که کنگر باشد، و کنگرماست چيزي است مشهور. و بعضي ديگر گويند درختي است که آن را در هندوستان آگ خوانند و به لغت اهل عمان سناي مکي باشد. (برهان قاطع). هر نباتي که شير دهد، خصوصاً درخت آک . (غياث اللغات ) (آنندراج ). به هندوي جس گويند، و آن را صمغ باشد شيرين و طعم او شيرين بود و ميوه او مجوف باشد و در ميان ميوه او به شبه پنبه چيزي باشد، چون جرم او شکافته شود آن چيز که در ميان او بود به شبه پنبه نمايد و در زير پنبه سر دانه باشد و از آن دانه شکر و عشر سازند، و در خزاين ملوک باشد و با او بعضي علتها را دارو کنند، و آن پنبه را خرفع گويند. (از تذکره ضرير انطاکي ). درختي است که آتش زود درگيرد و مردم ازآن بهترين به چقماق آتش نگيرند، و از آن نازبالش سازند، و شکري مشهور که از شکوفه و شاخ آن برآيد و در آن يک گونه تلخي باشد. (منتهي الارب ). درختي است با خاصيت سوزندگي و مردم آتش زنه اي نيکوتر از آن نگيرند، و داخل مخده ها و بالش ها را از آن پر کنند و از شکوفه و شاخه هاي آن شکري تلخ مزه بيرون آيد، و گويند آن ازعضاه ، و از درختان بزرگ است و آن را صمغي شيرين مزه باشد و برگهائي عريض و رو به آسمان دارد و از شاخه هاو محل شکوفه هاي آن شيره اي خارج ميشود. يک دانه آن عُشَرة و جمع آن عُشَر و عُشَرات است . (از اقرب الموارد). درختي است عرابي ازجمله يتوعات . (ذخيره خوارزمشاهي ). درخت خرک ، و به هندي آک نامند. (از مخزن الادوية). درختي است بزرگ که نوعي من ّ و صمغي شيرين در گل و شاخه هاي آن است که کمي به تلخي زند، برگ پهن دارد و قسمي قَو در آن است که بهترين اقسام قو باشد. (يادداشت مرحوم دهخدا). بعضي گفته اند که ثمره آن را حرمع خوانند و از يتوعات سبعه است . (نزهةالقلوب ). استبرق. آک . آگ. کاجيره . کاچيره . کافشه . کرک . اشخر. رجوع به اشخر و استبرق و کاجيره و آگ و سکرالعشر شود. |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع ُ ش َ |
|
نوع لغت : |
اِخ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
(ذو...) واديي است بين بصره و مکه از ديار تميم ، سپس ازآن ِ بني مازن بن مالک بن عمرو، از نواحي نجد. و نام آن در شعر مزاحم عقيلي آمده است . (از معجم البلدان ). |
|
|
|
|
|
آوا : |
ع ُ ش َ |
|
نوع لغت : |
اِخ |
|
فینگلیش : |
|
|
شرح : |
شعب و آبراهه اي است ازآن ِ هذيل که از داعة فروميريزد، و آن کوهي است محصور بين دو نخله . و گويند آن واديي است در حجاز. و گويند شعبي است ازآن ِ هذيل در نزديکي مکه نزديک نخلةاليمانية. (از معجم البلدان ). |
|
|
|
|